«پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)» از ديدگاه قرآن
مقام و جايگاه پيامبر (صلي الله و عليه و آله) از نگاه قرآن
توجه ويژه خداوند به پيامبر (صلي الله و عليه و آله) در قرآن
اولين مخلوق، آخرين پيامبر
پيامبر اسلام (صلي الله و عليه و آله)، پيامبر رحمت
نورانيت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
عصمت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
عبوديت و بندگى پيامبر اكرم (صلي الله و عليه و آله)
ولايت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
معراج پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
اخلاص پيامبر اكرم (صلي الله و عليه و آله)
علم پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
حقانيت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
خطابهاى خدا به پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
پيامبر (صلي الله و عليه و آله) ، الگوى جهانيان
پيامبر اكرم (صلي الله و عليه و آله) شاهد اعمال انسان ها
برترى پيامبر (صلي الله و عليه و آله) بر همه مخلوقات
نامهاى پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله) ، معانى و اسرار آنها
شفاعت پيامبر اكرم (صلي الله و عليه و آله)؛ شرايط و ويژگيها
اهميت و فضيلت صلوات بر پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
احترام و تكريم شخصيت پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
سيره اخلاقى و رفتارى پيامبراعظم (صلي الله و عليه و آله) در آينه قرآن
تقواى پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
عبادت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
تهجّد و شب زنده دارى پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
عظمت اخلاقى پيامبر (صلي الله و عليه و آله) از نگاه قرآن
حلم پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
صداقت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
صبر پيامبر اكرم (صلي الله و عليه و آله)
ساده زيستي پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
انفاق پيامبر اكرم (صلي الله و عليه و آله)
دلسوزى پيامبر (صلي الله و عليه و آله) نسبت به امت اسلام
رفتار پيامبر (صلي الله و عليه و آله) با همسران
استقامت و پايدارى پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
قرآن و پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
قرآن معجزه جاويد پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
نقش پيامبر (صلي الله و عليه و آله) در تفسير قرآن
قرآن از نگاه پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
تمسك به قرآن از نگاه پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
انس پيامبر (صلي الله و عليه و آله) با قرآن
نقش قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) در هدايت مسلمانان از نگاه پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
مهجوريت قرآن از نگاه پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
سيره سياسى و اجتماعى پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله) در قرآن
شخصيت اجتماعى پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
اخلاق سياسى پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله) و عدالت اجتماعى
ويژگيهاى حكومت پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
تعامل پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله) با اهل كتاب
تعامل پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله) با كفار و مشركان
تعامل پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله) با منافقان
روش هاى پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله) در برخورد با ناهنجاريهاى اجتماعى
تعامل پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله) با گروه ها و احزاب
تعامل پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله) با كارگزاران حكومت اسلامى
نقش مردم در حكومت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
آزاديهاى سياسى و اجتماعى در حكومت پيامبر (صلي الله و عليه و آله)
پيامبر(صلي الله و عليه و آله) و مبارزه با فقر
پيامبر(صلي الله و عليه و آله) و مبارزه با آداب و رسوم ناپسند جاهلى
جايگاه و حقوق زن در حكومت پيامبر(صلي الله و عليه و آله)
رسالت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله) در قرآن
معجزات پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
رسالت پيامبر (صلي الله و عليه و آله) از نگاه اديان پيشين
اهداف بعثت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
آثار بعثت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
رسالت جهانى پيامبر اكرم (صلي الله و عليه و آله)
خاتميت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله)
مقايسه شريعت پيامبر (صلي الله و عليه و آله) با شرايع پيشين
پيامبر (صلي الله و عليه و آله) و دريافت وحي
رسالت پيامبر اعظم (صلي الله و عليه و آله) بر جن و فرشتگان
مزد رسالت پيامبر اكرم(صلي الله و عليه و آله)
شيوههاى تبليغي پيامبر اكرم(صلي الله و عليه و آله)
شيوههاى تربيتى پيامبر(صلي الله و عليه و آله)
پيامبراعظم(صلي الله و عليه و آله) و امت اسلام در قرآن
رفق و مدارا با مردم در سيره پيامبر اكرم(صلي الله و عليه و آله)
برخوردارى مؤمنان از رحمت ويژه پيامبر اكرم(صلي الله و عليه و آله)
مفهوم و ابعاد ايمان به پيامبر اعظم(صلي الله و عليه و آله)
مفهوم و ابعاد اطاعت از پيامبر اعظم(صلي الله و عليه و آله)
وظيفه مؤمنان در برابر پيامبر اعظم(صلي الله و عليه و آله)
نقش پيامبر(صلي الله و عليه و آله) در اتحاد و همبستگى مسلمانان
معاشرت پيامبر اعظم(صلي الله و عليه و آله) با مسلمانان
رفتار پيامبر اعظم(صلي الله و عليه و آله) با مجاهدان
برگرفته از سايت www.maarefquran.com -----------------E.Mail:nashr@maarefquran.com
عيد فطر يكى از دو عيد بزرگ در سنت اسلامى است كه درباره آن احاديث و روايات بيشمارى وارد شده است. مسلمانان روزه دار كه ماه رمضان را به روزه دارى به پا داشته و از خوردن و آشاميدن و بسيارى از كارهاى مباح ديگر امتناع ورزيده اند، اكنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستين روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مى طلبند، اجر و پاداشى كه خود خداوند به آنان وعده داده است. مفهوم شناسى واژه عيد در اصل از فعل عاد يَعودُ اشتقاق يافته و معانى مختلفى براى آن ذكر كرده اند. از جمله: «خوى گرفته»، «هر چه باز آيد، از اندوه و بيمارى و غم و انديشه و مانند آن»، «روز فراهم آمدن قوم»، «هر روز كه در آن، انجمن يا تذكار فضيلت مند يا حادثه بزرگى باشد» و گويند از آن رو به اين نام خوانده شده است كه سال، شادى نوينى باز آرد. [1] ابن منظور در لسان العرب گفته است كه برخى بر آن هستند كه اصل واژه عيد از «عادة» است، زيرا آنان (قوم)، بر جمع آمدن در آن روز، عادت كرده اند. [2] به گفته ازهرى: عيد در نزد عرب، زمانى است كه در آن شادى ها و يا اندوه ها، باز مى گردد و تكرار مى شود. ابن اعرابى آن را منحصر به شادى ها دانسته است. [3] واژه عيد تنها يك بار در قرآن به كار رفته است: «اللَّهُمَّ رَبَّنَآ أَنزِلْ عَلَيْنَا مَآئدَةً مِّنَ السَّمَآءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لاَِّوَّلِنَا وَءَاخِرِنَا وَءَايَةً مِّنكَ» [4] در تفسير نمونه ذيل اين آيه گفته شده است: «عيد در لغت از ماده عود به معنى بازگشت است، ولذا به روزهايى كه مشكلات، از قوم و جمعيتى بر طرف مى شود و بازگشت به پيروزيها و راحتى هاى نخستين مى كند عيد گفته مى شود، و در اعياد اسلامى به مناسبت اينكه در پرتو اطاعت يك ماه مبارك رمضان و يا انجام فريضه بزرگ حج، صفا و پاكى فطرى نخستين به روح و جان باز مى گردد، و آلودگى ها كه بر خلاف فطرت است، از ميان مى رود، عيد گفته شده است و از آنجا كه روز نزول مائده روز بازگشت به پيروزى و پاكى و ايمان به خدا بوده است حضرت مسيح(ع) آن را عيد ناميده، و همانطور كه در روايات وارد شده نزول مائده در روز يكشنبه بود و شايد يكى از علل احترام روز يكشنبه در نظر مسيحيان نيز همين بوده است، و روايتى كه از على(ع) نقل شده «وكل يوم لا يعصى الله فيه فهو يوم عيد; هر روز كه در آن معصيت خدا نشود روز عيد است» نيز اشاره به همين موضوع است، زيرا روز ترك گناه، روز پيروزى و پاكى و بازگشت به فطرت نخستين است». [5] در روايات معصومين (ع) نيز بارها به اين موضوع اشاره شده است، همچنانكه گذشت امير المؤمنين على(ع) هر روزى را كه در آن معصيت و گناه نشود، روز عيد خوانده است. از سويد بن غفله نقل شده است كه گفت: در روز عيد بر امير المؤمنين على(ع) وارد شدم و ديدم كه نزد او نان گندم و خطيفه [6] و ملبنة [7] است. پس به آن حضرت عرض كردم روز عيد و خطيفه؟! پس از آن حضرت فرمود: انما هذا عيد من غفر له; اين عيد كسى است كه آمرزيده شده است. [8] و نيز آن حضرت در يكى از اعياد، فرمود: «انما هو عيد لمن قبل الله صيامه، وشكر قيامه، وكل يوم لا تعصى الله فيه فهو يوم عيد; امروز تنها عيد كسى است كه خداوند روزه اش را پذيرفته و عبادتش را سپاس گزارده است، هر روزى كه خداوند مورد نافرمانى قرار نگيرد، عيد راستين است». در روايات اسلامى براى اعياد به ويژه اعياد مذهبى از جمله عيد فطر، آداب و رسوم خاصى توصيه شده در حديثى از معصوم(ع) آمده است: «زينوا اعيادكم بالتكبير; عيدهاى خودتان را با تكبير زينت بخشيد». «زينوا العيدين بالتهليل والتكبير والتحميد والتقديس»; عيد فطر و قربان را با گفتن ذكر لا اله الا الله، الله اكبر، الحمد لله وسبحان الله، زينت بخشيد». عيد فطر امير المؤمنين على(ع) در يكى از اعياد فطر خطبه اى خوانده و در آن مؤمنان را بشارت و مبطلان را بيم دادند: اى مردم! اين روز شما روزى است كه نيكوكاران در آن پاداش مى گيرند و زيانكاران و تبهكاران در آن مأيوس و نااميد مى گردند و اين شباهت زيادى به روز قيامتتان دارد، پس با خارج شدن از منازل و رهسپار جايگاه نماز عيد شدن خروجتان از قبرها و رفتنتان را به سوى پروردگار به ياد آوريد، و با ايستادن در جايگاه نماز، ايستادن در برابر پروردگارتان را به ياد آوريد و با بازگشت به سوى منازل خود، بازگشتتان را به سوى منازلتان در بهشت برين متذكر شويد، اى بندگان خدا، كمترين چيزى كه به زنان و مردان روزه دار داده مى شود اين است كه فرشته اى در آخرين روز ماه رمضان به آنان ندا مى دهد و مى گويد: «هان! بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشته تان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد». [9] عارف وارسته، ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى درباره عيد فطر آورده است: «عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها برگزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در اين روز نزد حضرت او گرد آيند و بر خوان كرم او بنشينند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند و از خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند و نيز آنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، برآورد و بيش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشد و از مهربانى و بنده نوازى، بخشايش و كارسازى، آن قدر در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمى برند». [10] روز اول ماه شوال را بدين سبب عيد فطر خوانده اند كه در اين روز، امر به امساك و صوم از خوردن و آشاميدن برداشته شده و رخصت داده شد كه مؤمنان در روز افطار كنند و روزه خود را بشكنند. فطر و فَطر و فطور به معناى خوردن و آشاميدن يا ابتدا كردن به خوردن و آشاميدن است و نيز گفته شده است كه به معناى آغاز خوردن و آشاميدن است، پس از مدتى نخوردن و نياشاميدن. ابتداى خوردن و آشاميدن را افطار مى نامند و از اين روست كه پس از اتمام روز و هنگامى كه مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مى شود انسان افطار مى كند يعنى پس از امساك از خوردن، اجازه خوردن به او داده مى شود. عيد فطر داراى اعمال و عباداتى است كه در روايات معصومين (ع) به آنها پرداخته شده و ادعيه خاصى نيز راجع به آن وارد شده است. از سخنان معصومين(ع) چنين استفاده مى شود كه روز عيد فطر، روز گرفتن مزد است، و لذا در اين روز مستحب است كه انسان بسيار دعا كند و به ياد خدا باشد و روز خود را به بطالت و تنبلى نگذراند و خير دنيا و آخرت را بطلبد. در قنوت نماز عيد مى خوانيم: بارالها! به حق اين روزى كه آن را براى مسلمانان عيد و براى محمد(ص) ذخيره و شرافت و كرامت و فضيلت قرار دادى از تو مى خواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خيرى كه محمد و آل محمد را در آن وارد كردى، وارد كنى و از هر سوء و بدى كه محمد و آل محمد را خارج ساختى، خارج كنى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو مى طلبم آنچه را كه بندگان شايسته از تو خواستند و به تو پناه مى برم از آنچه بندگان خالصت از آن به تو پناه بردند. در صحيفه سجاديه نيز دعايى از امام سجاد(ع) به مناسبت وداع ماه مبارك رمضان و استقبال عيد سعيد فطر وارد شده است: پروردگارا! بر محمد و آل محمد درود فرست و مصيبت ما را در اين ماه جبران كن و روز فطر را بر ما عيدى مبارك و خجسته بگردان و آن را از بهترين روزهايى قرار ده كه بر ما گذشته است كه در اين روز بيشتر ما را مورد عفو قرار دهى و گناهانمان را بشويى و خداوندا بر ما ببخشايى آنچه در پنهانى و آشكارا گناه كرديم. خداوندا! در اين روز عيد فطرمان كه براى مؤمنان روز عيد و خوشحالى و براى مسلمانان روز اجتماع و گردهمايى قرار دادى از هر گناهى كه مرتكب شده ايم و هر كار بدى كه كرده ايم و هر نيت ناشايسته اى كه در ضميرمان نقش بسته است به سوى تو باز مى گرديم و توبه مى كنيم، توبه اى كه در آن هرگز بازگشت به گناه نباشد و بازگشتى كه در آن هرگز روى آوردن به معصيت نباشد. بارالها! اين عيد را بر تمام مؤمنان مبارك گردان و در اين روز، ما را توفيق بازگشت به سويت و توبه از گناهان عطا فرما» [11].
[1].دهخدا; ذيل عيد، زبيدى، تاج العروس، 8 / 438 - 439 .
[2].ابن منظور، لسان العرب، 3 / 319 .
[3].ابن منظور، همانجا ـ زبيدى / 8 / 439 .
[4]. سوره مائده، آيه 114 .
[5].تفسير نمونه، 5 / 131 .
[6].خوراكى از آرد و شير.
[7].غذا يا حلوايى كه با شير تهيه شود.
[8].مجلسى، بحار الانوار، ج 40 / ص 73 .
[9].ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، المراقبات فى اعمال السنه، تبريز، 1281 ق، ص 167; مجله پاسدار اسلام، ش 101، ص 10 .
[10].ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، المراقبات فى اعمال السنه، تبريز، 1281 ق، ص 167; مجله پاسدار اسلام، ش 101، ص 10 .
[11].ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 101، ارديبهشت ماه 1369، ص 10 ـ 11 ، 50 .
شماره پنجم آیینه اندیشه با موضوع : بازخوانی مفهوم امامت و تشیع ؛ نقدها و واکنش ها از سوی ستاد پاسخگویی مسایل دینی چاپ و منتشر شد.
در این شماره به مباحث طرح شده از سوی دکتر محسن کدیور در باره اعتقاد رایج شیعه پیرامون امامت و ولایت و سیر تاریخى شکلگیرى آن و نیز نقدها و بازتاب های آن، پرداخته شده است.
ﭘنجمین شماره آیینه اندیشه در سه فصل تنظیم شده است: فصل نخست آن به گفتارها و نوشتارهای بازخوانی تشیع و امامت اختصاص دارد. در فصل دوم نقدها و واکنش ها آمده است و در فصل سوم برخی مقالات مرتبط با مباحث این شماره و مربوط به یکی- دو سال اخیر آمده که در ذیل به گزارش اجمالی این نقدها پرداخته شده است .
اولین نقد این مجموعه از علی اکبر عالمیان است که در سایت خبری ملت منتشر شد، طرحِ این ادعا که: «حسین ـ علیه السّلام ـ » مسائل را به مردم واگذار می کرد و به جای این که اعلام کند که من از جانب خدا نصب شده ام، از صلاحیت های خود سخن می گفت... » را مورد چالش قرار داده و به برخی شواهد و قرائنی اشاره کرده است که امام حسین(ع) تلویحاً و تصریحاً به جریان نصب الهی خود اشاره داشته است.
روزنامه همشهری، ۱۸ فروردین ۱۳۸۵ در نوشتاری با عنوان"قیاس در کار پاکان" از زاویه تفکیک میان جنبه های تکوینی وجود امام که در آن،" قطعاً تقدیس هست و بی تردید قلب عالم امکان امام معصوم است. " با زندگی بشری ایشان که "حتی وقتی امام در کرسی و جایگاه امامت می نشست هیچ تفاوتی با مردم عادی نداشت نه در حقوق و نه در جایگاه." به نقد سخنان کدیور نشسته است.
مهدى نصیرى در جوابیه ای که به روزنامه شرق ارسال کرده است در مقاله ای با عنوان" تبیین امامت در پرتو قرآن و عترت" ضمن نقل چکیده سخنان کدیور، در نقد آن می نویسد: " منشأ طرح چهار ویژگى فوقالذکر براىائمه(ع)، کسى جز رسول گرامى اسلام(ص) و خود ائمه(ع) نبوده و هرگز یافته و یا بافته متکلمان و فقها نمىباشد".
محمد صــدرزاده در نوشته ای که در سایت بازتاب انعکاس یافت، در نقد مقاله بازخوانی مفهوم امامت به بیان " جایگاه امامت در اسلام" ﭘرداخته است.
هفته نامه افق حوزه در نوشتاری از حجت الاسلام ربانی گلپایگانی با عنوان "شاخصهای امامت در تفکر شیعی" مهمترین شاخصههای امامت در تفکر شیعی را " علم کامل به احکام و معارف اسلامی، عصمت علمی و عملی، نصب الهی و نص شرعی، افضلیت امام بر افراد مشمول امامتِ او" دانسته که برخی از متکلمان غیر شیعی نیز در حد شرط کمال یا شرط لزوم، به صورت مقید پذیرفتهاند. وی هم چنین می نویسد:" از ویژگیهای برجسته مکتب اهل بیت علیهم السلام اعتدال و پیراستگی از افراط و تفریط است در این مکتب، عقل و وحی، تعقل و تعبد و توکل و توسل، هم آهنگ و مکمل یکدیگر به شمار آمده و اجزای یک نظام فکری و عملی معتدل که همان صراطِ مستقیم خداوندی است را تشکیل میدهند. دعاها و زیارتهایی که از امامان اهل بیت علیهم السلام نقل شده است را باید در یک نظام یکپارچه مطالعه کرد و از نگرش گزینشی و تفکیکی پرهیز کرد." مقاله آقای ربانی بعدا در شماره 38 مجله کتاب نقد نیز به چاپ رسید.
بهزاد حمیدیه؛ در نقدی که در ده شماره روزنامه رسالت منتشر شد، به زوایای گوناگون سخنان کدیور واکنش نشان داده و ضمن تحلیل نقطه مرکزى سخن کدیور به بررسی ادله و ادعاها و مقایسه آن با دیگر سخنرانی ها و نوشته های وی ﭘرداخته، می نویسد:" پذیرش مبانى اومانیسم، اما نمىتواند نیمبند باشد. در صورت بسط این مبانی، دکتر کدیور مجبور به نفى اتوریته و انسان کامل بودن و عصمت پیامبر خدا نیز خواهند بود. بنابر این پروژه عصمتزدایی، کمالزدایى حجیتزدایى و ولایت زدایى دکتر کدیور در مورد امام علیهالسلام، پروژه ناتمامى است که بدون تسرى دادن آن به انبیاى الهی، نقصانى غیر موجه خواهد داشت. بدین سان معلوم مىشود که دکتر کدیور در برزخى میان مدرنیته و “سنت” و میان اومانیسم و نظریه انسان کامل قرار گرفتهاند و باید نظارهگر گام بعدى ایشان بود!"
محمد محمد رضایی در مقاله ای که در شماره اخیر فصل نامه کلام اسلامی منتشر شد به دو محور شاخص های امامت و مسأله تفویض از سخنان کدیور پرداخته و می نویسد:" شگفت آن که فردی شیعی که در حوزه شیعی نیز درس خوانده، درباره عصمت ائمه تشکیک میکند! ولی فخر رازی خانهزاد اهل سنت در تفسیر آیه «اطعیوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» میگوید سیاق آیه حاکی است که این اولی الامر پیراسته از خطا هستند. هر چند سرانجام، فخر رازی در مصداق اولی الامر گرفتار خطا میشود.".
مقاله دوم آقای بهزاد حمیدیه در این شماره آیینه اندیشه در سه قسمت است که با نقل و نقد سخنان آقایان محسن کدیور و فاضل میبدی در نشست " ستیز با تحجر و غلو در عرصه دین" به "متدولوژى نقد حدیث در جریان روشنفکری" توجه نشان داده ودر بیان نارسایی های نقد روشن فکرانه حدیث می نویسد:" در “نقد حدیث” روشنفکرانه، “عقل امروزین” ملاک صحت و سقم روایات است. داستان سنجش روایات با قرآن کریم نیز تنها یک رتوریک جهت موجه جلوه دادن مباحث روشنفکرى است، چه اینکه روشنفکر از قرآن، تنها به یک “روح” که “عدالت”ش مىخواند دست یافته و جزئیات را کنار نهاده است. به علاوه همین “عدالت” که “روح قرآن” است نیز ملاکى جز عقل ندارد، آن هم عقل زمانه. بنابر این مآل کار همان عقل است و قرآن، در این میان مغفول شده است. حال باید دید آیا عقل بشر مستقل از مضمون وحی، در هر زمان توان آنرا دارد که به واقع دست یابد و دچار خطا نشود."
نقد دیگر این فصل از محمد صفر جبرئیلی است که با عنوان" اندیشه امامت در گذر تاریخ" در شماره 38 مجله کتاب نقد، منتشر شد. وی ضمن بررسی تاریخی اندیشه امامت می¬ﭘرسد:" به راستی اگر ائمه با مفاهیمی مانند عصمت، نصب و نص توسط شیعیان اصیل و از جمله ابوبصیر، زراره و محمد بن مسلم و ... معرفی نشده بودند، پس کتاب شکاک با عنوان«الرد علی من ابی وجوب الامام بالنص» = که اتفاقا معاصر با سه نفر نامبرده است – که نه توسط فهرست نگاران شیعی، بلکه توسط ابن ندیم گزارش شده است، چیست؟ " و " آن همه آثاری که با عنوان «الامامه» از متکلمان قرن دوم گزارش شده و ردیههایی که بر مخالفان نوشته شده و مناظرههایی که با آنان داشتهاند، در چه مباحثی است؟
اگر مقصود همان طرح فضایل بوده است، اتفاقا فهرست نگاران در کنار کتابهای «الامامه» کتابهایی را – البته نه با آن کثرت- با عنوان «الفضایل» برای برخی از اصحاب و شاگردان ائمه نقل کردهاند..."
آخرین مقاله فصل دوم با عنوان " امامت، عدالت، عقلانیت" از آقای ذبیح الله اسماعیلی است که در سایت باشگاه اندیشه انتشار یافته است.
در فصل سوم، چند مقاله مرتبط با مباحث این شماره کنار هم نشسته است؛ که "شیعه و تشیّع (مفهومشناسى، ماهیت و خاستگاه)" نوشته على آقانورى، مصاحبه مفصل آقای رسول جعفریان با فصل نامه هفت آسمان درباره تشیع اعتدالى، پاسخ آیت الله منتظری به پرسشی پیرامون بحث "غلو" منتشر شده در سایت گویانیوز، "غالیان، تاریخچه و مناسبات فکرى با شیعه امامیه" نوشته دکترحسین صابرى منتشر شده درمجله مشکات و مقاله "غلو و اهل غلو در فرهنگ شیعی" نوشته دکتر قاسم بستانی و تازه منتشر شده درشماره ۱۲ فصلنامه شیعه شناسی ازآن جمله است.
گفتنی است نشریه آیینه اندیشه، در شمارگان معدود منتشر و برای آگاهی محققان، پژوهشگران و پاسخگویان پرسش ها و شبهات دینی، از سوی ستاد پاسخگویی دینی ارسال می شود.
«فرهنگ در پرتو رسالت پیامبر اکرم (ص)»
1- فرهنگ از دیدگاه پیامبر اکرم محمد مصطفی (ص)
2- سنت ها، راه ورود به فرهنگ سازی 3
- بررسی مدیریت فرهنگی پیامبر اعظم (ص) در مدینه
4- شاخص های رفتاری پیامبر اعظم (ص) در ساخت زیرساخت های فرهنگی جامعه اسلامی
5- تعاملات فرهنگی مسلمانان و اهالی مدینه (یهود، نصارا و ...)
6- الگوهای رفتاری در ساخت فرهنگی دوران حیات پیامبر اعظم (ص)
7- توصیه های فرهنگی پیامبر اعظم (ص) با تاکید بر احادیث و روایات
8- الگوی مدیریت فرهنگی پیامبر اعظم (ص)
9- استراتژی فرهنگی پیامبر اعظم (ص)
10- ابزارهای ساخت فرهنگی در دوران حیات پیامبر اعظم (ص).
استقبال سازمان آموزشي ، علمی و فرهنگي اسلامي (آيسسكو Isesco) از پیشنهاد تاسیس دانشگاه بين المللي ، دايره المعارف واختصاص جايزه اي به نام پيامبر اعظم (ص) از سوی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي
دكتر عبدالعزيز عثمان التويجري، مدير كل سازمان آموزشي، علمي و فرهنگي اسلامي (آيسسكو Isesco) از پيشنهاد رئيس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي براي تاسيس دانشگاه بين المللي به نام رسول اكرم (ص) استقبال کرد.
به نقل از روابط عمومي سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي، در پيام مديركل آيسيسكو با استقبال از پيشنهاد رئيس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي براي تاسيس دانشگاه بين المللي به نام رسول اكرم (ص) و دايره المعارف پیامبر اکرم(ص) بسيار مناسب توصيف شده اند.
براساس اين گزارش مديركل سازمان آموزشي، علمي و فرهنگي اسلامي (آيسيسكو) همچنين از ديگر پيشنهاد رئيس سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي براي اختصاص جايزه اي به نام پيامبر اعظم (ص) استقبال كرده است كه آيسيسكو با سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي كيفيت اجراي آن را تعيين كنند.
آیسسکو همچنین از نامگذاری سال پیامبر اعظم(ص) از این سازمان قدردانی کرد.
http://www.shabestannews.com/newsdetail.asp?newsid=85041114223546&code=10
| ||
|
يا كلمه"فارقليط " را شنيده ايد؟
در متن انجيل ميخوانيم:
اگر شما مرا دوست دارید، احكام مرا نگاه دارید و من از پدر خواهم خواست تا «فار قلیط» دیگرى به شما بدهد، تا ابد با شما خواهد ماند. او روح حق و راستى است كه جهان نمى تواند او را قبول كند: زیرا كه او را نمى بیند و نمى شناسد، امّا شما را مى شناسد، زیرا كه نزد شما مى ماند و در شما خواهد بود
انجیل یوحنّا، باب 14، 15 17
«من این سخن ها را به شما گفته ام وقتى كه با شما بودم، لكن آن «فارقلیط» كه پدر او را به اسم من خواهد فرستاد، شما را هر چیز خواهد آموخت و هر چیز من به شما گفته ام به یاد شما خواهد آورد».
باب 14، ص 25 - 26.
«حالا قبل از وقوع به شما خبر دادم تا وقتى كه واقع گردد ایمان آورید.
باب 14: 29.
«چون آن فارقلیط كه من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد، روح راستى كه از اطرف پدر مى آید او درباره من شهادت خواهد داد».
باب 15: 26.
قراین روشنى داریم كه گواهى مى دهد مراد از "فارقلیط" ، پیامبرى است كه پس از مسیح مى آید نه روح القدس:
1- نخست باید توجّه كرد كه از برخى از تواریخ مسیحى استفاده مى شود كه پیش از اسلام در میان علما و مفسّرین انجیل مسلّم بود كه «فاقلیط» همان پیامبر موعود است; حتّى گروهى از این مطلب سوء استفاده كرده و خود را «فارقلیط» موعود معرّفى نموده اند.
مثلا: «منتسر» كه مرد ریاضت كشى بود و در قرن دوّم میلادى مى زیست، در سال 187 در آسیاى صغیر مدّعى رسالت گردیده و گفت: من همان فارقلیط هستم كه عیسى از آمدن او خبر داده است و گروهى از وى پیروى كردند.(7)
2- از آثار و تواریخ مسلّم اسلامى كاملا استفاده مى شود كه سران سیاسى و روحانى جهان مسیحیّت در روزهاى بعثت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)همگى در انتظار پیامبر موعود انجیل بودند، از این جهت هنگامى كه سفیر پیامبر نامه او را به زمامدار حبشه داد، پس از خواندن نامه رو به سفیر كرد و گفت: من گواهى مى دهم كه او همان پیامبرى است كه اهل كتاب در انتظارش هستند و همان طور كه حضرت موسى از نبوّت حضرت مسیح خبر داده، او نیز به نبوّت پیامبر آخر الزّمان بشارت داده و علائم و نشانه هاى او را معیّن كرده است.(8)
وقتى نامه پیامبر به دست قیصر رسید و نامه را مطالعه كرد و درباره پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)تحقیقاتى به عمل آورد، در پاسخ نامه آن حضرت چنین نوشت: نامه شما را خواندم و از دعوت شما آگاه شدم، من مى دانستم كه پیامبرى خواهد آمد، ولى گمان مى كردم كه این پیامبر از شام بر خواهد خاست... .(9)
از این نصوص تاریخى استفاده مى شود كه آنان در انتظار پیامبرى بودند و چنین انتظارى بطور مسلّم ریشه انجیلى داشته است.
3- امتیازاتى كه حضرت مسیح براى «فارقلیط» قائل شده و شرایط و نتایجى كه براى آمدن او شمرده است، این مطلب را قطعى مى سازد كه منظور از «فارقلیط» جز پیامبر موعود نخواهد بود و این علایم مانع از آن است كه آن را به «روح القدس» تفسیر نماییم; توضیح این كه:
الف- حضرت مسیح سخن خود را چنین آغاز كرد: «اگر شما مرا دوست دارید، احكام مرا نگاه دارید و من از پدرم خواهم خواست تا «فارقلیط» دیگرى به شما بدهد.»
اوّلا: از این كه حضرت مسیح مهر و محبّت خود را به آنها یادآورى مى كند، حاكى است كه او احتمال مى دهد گروهى از امّت او زیر بار كسى كه وى به آمدنش بشارت مى دهد، نخواهند رفت و لذا از طریق تحریك عواطف مى خواهد آنان را به پذیرفتن او وادار سازد و اگر منظور از فارقلیط همان «روح القدس» باشد، آن طور كه مفسّران انجیل تصوّر كرده اند، در این صورت به چنین زمینه سازى احتیاج نبود.
زیرا روح القدس پس از نزول آن چنان در قلوب و ارواح تأثیر مى كند كه براى كسى جاى تردید و شك و انكار باقى نمى ماند، ولى اگر مقصود پیامبر موعود باشد، به چنین زمینه سازى نیاز شدید هست; زیرا نبىّ موعود جز از طریق بیان و تبلیغ در قلوب و ارواح تأثیرى و تصرّفى نمى كند و روى این ملاحظه گروهى منصف به وى مى گروند و گروهى از وى رو بر مى گردانند.
حضرت مسیح به این مقدار تذكّر اكتفا نكرده، در آیه 29 از باب 14 در این قسمت پافشارى كرده و فرمود: «الان قبل از وقوع به شما گفتم تا وقتى كه واقع گردد ایمان آورید» در صورتى كه ایمان به روح القدس، نیازى به توصیه ندارد تا چه رسد به این اندازه پافشارى!
ثانیاً: وى فرموده «فارقلیط» دیگرى به شما خواهد داد اگر بگوییم مقصود از آن پیامبر دیگرى است سخنى كاملا صحیح خواهد بود ولى اگر مقصود از آن روح القدس باشد، به كار بردن لفظ «دیگر» خالى از تكلّف نخواهد بوند زیرا روح القدس یكى است و دیگر معنا ندارد.
ب- «هر چیز من به شما گفته ام به یاد شما خواهد آورد» (14:26) «روح راستى كه از طرف پدر مى آید، درباره من شهادت خواهد داد». (باب - 15، جمله 26)
مى گویند روح القدس پنجاه روز پس از مصلوب گشتن عیسى بر حواریان نازل گردیده، آیا این افراد برگزیده همه دستورات او را در این مدّت كوتاه فراموش كرده بودند تا روح القدس دو مرتبه به آنان تعلیم دهد؟
آیا شاگردان مسیح چه نیازى به شهادت او داشتند تا درباره مسیح شهادت دهد! ولى اگر مقصود پیامبر موعود باشد هر دو جمله معناى صحیح خواهد داشت، زیرا امّت مسیح بر اثر طول زمان و دستبرد علماى انجیل، بسیارى از دستورات او را فراموش كرده و گروهى هم آنها را به دست فراموشى سپرده بودند و حضرت محمّد(صلى الله علیه وآله)همه را بازگو كرد و به نبوّت حضرت عیسى(علیه السلام)شهادت داد و گفت: او نیز مانند من پیامبر بوده و مادر مسیح را از نسبت هاى ناروا تبرئه نمود و ساحت مقدّس مسیح را از ادّعاى الوهیّت پیراسته ساخت.
ج- «اگر من نروم فارقلیط نزد شما نمى آید.» (15:7) او آمدن «فارقلیط» را مشروط به رفتن خود كرده است و اگر مقصود «روح القدس» باشد نزولش بر خود او و بر حواریین مشروط به رفتن او نبوده است; زیرا به عقیده مسیحیان روح القدس بر حواریّون كه حضرت مسیح خواست آنان را براى تبلیغ به اطراف بفرستد، نازل گردید.(10) بنابر این،
هیچ گونه نزول او مشروط به رفتن مسیح نبوده است; ولى اگر بگوییم مقصود پیامبرى است صاحب شریعت - آن هم شریعت جهانى - در این صورت آمدن او مشروط به رفتن حضرت مسیح و منسوخ گشتن آیین او خواهد بود.
د- اثر نزول «فارقلیط» سه چیز معرّفى شده است: «جهان را به گناه و صدق و انصاف ملزم(11) خواهد ساخت; به گناه زیرا به من ایمان نمى آورند.» (16:8)
مى دانیم طبق عقیده مسیحیان «روح القدس» پنجاه روز پس از مصلوب شدن عیسى بر حواریّون نازل گردید و هرگز آنها را ملزم به گناه و صدق و انصاف ننمود، و از ذیل آیه استفاده مى شود كه او بر منكران ظاهر مى گردد نه بر حواریّون كه هرگز حضرت مسیح را تكذیب نمى كردند. ولى اگر بگوییم مقصود پیامبر موعود اسلام است، تمام این امتیازات در وجود شریف او جمع مى باشد.
هـ- «فارقلیط درباره من «مسیح» شهادت خواهد داد.» (15:26)
«شما را از آینده خبر خواهد داد و مرا تمجید خواهد نمود.» (16: 13)
شهادت بر حضرت مسیح حاكى است كه وى روح القدس نیست زیرا حواریّون نیازى به تصدیق او نداشتند و همچنین منظور از این كه به او جلال خواهد بخشید ستایش و تعریف هایى است كه پیامبر موعود درباره حضرت مسیح انجام داد و آیین او را تكمیل كرد; چه جلالى بالاتر از این!
دقّت در این قراین مى تواند ما را به حقیقتى كه محقّقان اسلام به آن رسیده اند رهنمون گردد، البتّه قراین منحصر به آنچه گفته شد نیست; بلكه با دقّت بیشتر مى توان قراین دیگرى به دست آورد.
در پایان، مطلب قابل توجّهى را كه دایرة المعارف بزرگ فرانسه، جلد 23، صفحه 4174 در این باره دارد از نظر خوانندگان مى گذرانیم:
«محمّد مؤسّس دین اسلام و فرستاده خدا و خاتم پیامبران است; كلمه محمّد به معناى بسیار حمد شده است و از ریشه مصدر حمد كه به معناى تمجید و تجلیل است مشتق گردیده. بر حسب تصادف عجیب، نام دیگرى كه از همان ریشه حمد است مترادف كامل لفظ محمّد مى باشد و آن احمد است كه احتمال قوى مى رود عیسویان عربستان، آن لفظ را براى تعیین فارقلیط به كار مى برند; احمد یعنى بسیار ستوده شده و بسیار مجلّل، ترجمه لفظ پریكلیتوس است كه اشتباهاً لفظ پاراكلیتوس را جاى آن گذاردند. به این ترتیب، نویسندگان مذهبى مسلمان مكّرر گوشزد كرده اند كه مراد از این لفظ، بشارت ظهور پیامبر اسلام است. قرآن مجید نیز به طور علنى در آیه شگفت انگیز سوره صفّ به این موضوع اشاره مى كند».
حال به صدق اين آيه قران بيشتر پي ميبريم ؛آيه ميفرمايد:
وَ مُبَشِّراً بِرَسُول یَأتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ اَحْمَدُ فَلَمّا جاَهُمْ بِالْبَیِّناتِ قالُوا هَذَا سِحْرٌ مُبین;.. و بشارت دهنده به رسولى كه بعد از من مى آید و نام او احمد است! هنگامى كه او ]احمد[ با معجزات و دلایل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: این سحرى آشكار است
براي تحقيق بيشتر ، اين مقاله را نيز بخوانيد:
http://www.porsojoo.com/fa/node/8060
مطالعه و تحقیق در زمینة فرهنگ اسلامی؛ شبههشناسی فرهنگی، سیاسی، اجتماعی؛ پاسخگوئی به نیازهای علمی و فرهنگی جامعه؛ چاپ و نشر آثار علمی در زمینههای یاد شده؛ فعالیتهای علمی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی در راه تحقق آرمانهای جمهوری اسلامی ایران. جمع آوری کلیه سؤالات و شبهات مربوط به مهدویت از کتب، مجلات و سایت ها و طبقه بندی آن، ازجمله اهداف موسسه فرهنگي انتظار نور است.
در دوره جدید فعالیت های موسسه توجه بیشتر به بخش پژوهشی خواهد بود و فعالیت ها در این حوزه ساماندهی می شود. فعالیت های موسسه در چهار حوزه ساماندهی شده است كه می توان مهم ترین دستاوردهای آن را چنین برشمرد: در گروه کلام در حوزه شبهه شناسی : شناسایی 2800 شبهه از شبهات اهل سنت ، شناسایی 5800 شبهه و پرسش موجود در کتب شیعی و شناسایی 1200 پرسش و شبهه مردمی درباره مهدویت.
در بخش ریشه یابی شبهات: از مجموعه شبهات و پرسش های گردآوری شده 120 شبهه و پرسش اصلی استخراج و سایر پرسش ها و شبهات به آن ها ارجاع شدند. در حوزه فهرست موضوعی عناوین مهدویت: شبهات و پرسش های موجود به صورت موضوعی در قالب 20 عنوان اصلی و 225 شاخه فرعی تنظیم شده است. هم چنین در طرح نامه نویسی: از جمله کارهای گروه کلام در زمینه شبهات, نوشتن طرح نامه برای 120 شبهه و پرسش اصلی مهدویت بوده است که حدود 80 در صد کار پایان یافته است ، تحقیقات و پژوهش : 15 عنوان از عناوین مهم مهدویت در دستور کار گروه قرار گرفته است که درباره آن ها تحقیقات و پژوهش لازم صورت گرفته است.سایت: در راستای غنی سازی سایت موسسه درباره 10 عنوان اصلی از شبهات و پرسش های اصلی ، پژوهش صورت گرفته که برخی از این مطالب در سایت موسسه موجود است.
در گروه حدیث: پاسخ کتبی به 60 پرسش و شبهه در موضوع مهدویت ، شایان ذکر است که این 60 موضوع با عنوان کتابی به نام پرسمان در دست چاپ است. پاسخ تلفنی به پرسش های تماس گیرندگان. ارایه بیش از 10 مورد مشاوره جهت تحقیقات و پایان نامه های حوزوی و دانشگاهی. حضور در برخی جلسه های دانشگاهی با عنوان پرسش و پاسخ. همکاری با صدا و سیما به ویژه رادیو معارف و شبکه دوم سیما در پاسخ به شبهات و پرسش های مردم درباره مهدویت. پاسخگویی به پرسش های مهدویت در برخی از نشریات و روزنامه ها از جمله پرسمان ، مبلغان، دیدار آشنا، اشراق اندیشه و کیهان. و در گروه جامعه شناسی: پاسخ کتبی به پرسش ها و شبهات رسیده در گروه درباره مهدویت.،مشاوره در زمینه ارایه موضوعات پایان نامه ای برای رشته تخصصی مهدویت. مشاوره و نظارت در زمینه سرفصل ها و عناوین رشته تخصصی مهدویت. مشاوره و نظارت طرح مهدویت جهت دانشگاه مجازی مرکز جهانی علوم اسلامی مشاوره و ارایه راهنمایی جهت تنظیم سرفصل های اجلاس دوسالانه امام مهدی(عج).راهنمایی پایان نامه های طلاب مراکز جهانی و حوزه علمیه .مشاوره با طلاب حوزه علمیه در خصوص ارایه موضوعات مهدویت. ارایه بیش از 20 برنامه رادیویی و تلویزیونی برای شبکه های دوم و سوم سیما و رادیو های قران و معارف و جوان. استخراج شبهات اجتماعی از کتب ، مقالات و جزوات.
تدوين تاريخ و تطوّر آن در خلال قرنهاى اول هجرى
علم تاريخ با حدود، ابعاد و روشهاى تدوين آن، پس از ظهور اسلام تحقق يافته است; اما اين مطلب هرگز به آن مفهوم نيست كه عربها پيش از ظهور اسلام، هيچ نوع آشنايى با اين علم نداشته اند، بلكه آنها پيش از ظهور اسلام، تمدنهايى، هرچند كوچك، در يمن و ديگر نقاط عرب داشتند كه آثار آنها را كم و بيش نقل مى كردند. اخبار و آثار دولت حمير، سبأ و يمن به طور شفاهى در ميان آنها، نسل به نسل نقل مى گرديد.
شايد تاريخ در آن عصر، دوره شَفَوى و حفظى خود را مى گذرانيد; يعنى آنچه را عربها مى دانستند پيش از آنكه به نوشتن و خط متكى باشند، به حفظ و نقل شَفَوى و لسانى آن تكيه مى كردند. از اين جهت، در آن دوره، در اوايل اسلام، تا مدتها پيش از اينكه خط و نوشتن شايع شود، از حافظه هاى بسيار قوى خود، بخصوص در زمينه انساب و اشعار، استفاده مى كردند.
شايد مهمترين بخش از تاريخ عرب و اسلام، كه به طور حتم، تأثير مهمى در تدوين تاريخ دوره بعد داشته، دوره «ايام العرب» (جنگها و داستانهاى دوره جاهلى) بوده و به قصه بيشتر شباهت داشته است تا تاريخ و بيشتر مورّخان و محقّقان، قصه گويان و داستان سرايان آنها را نقل مى كردند.
قصه هاى قرآن
ظهور اسلام و نزول قرآن كريم تحوّلى ژرف در انديشه و ذهنيت عرب مسلمان ايجاد كرد. نقل داستانهاى قرآن و اخبار گذشتگان و اهميتى كه قرآن شريف به اخبار گذشتگان مى داد و معلومات ارزنده اى از تمدنهاى گذشته و انبياى سلف عرضه مى كرد تاريخ را به عنوان موضوعى واقعى و جدّى مطرح نمود. علاوه بر آن، وجود حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) و پيروزيهاى او در غزوات، سرايا و فتوحاتى كه انجام داد موجب شد كه مسلمانان اين حادثه عظيم اجتماعى و تاريخى را تدوين نمايند و زندگى آن حضرت را به عنوان يك «اسوه» در فراروى زندگى خود قرار دهند. اين مطلب نقطه عطفى در روند عمومى فرهنگ و ثقافت مسلمانان بود.
تثبيت حادثه «هجرت» به عنوان مبدأ تاريخ اسلامى، در سال شانزدهم هجرى (زمان خليفه دوم) به پيشنهاد امام على(عليه السلام)،1 پايه اساسى تدوين علمى تاريخ اسلامى بود. از اينرو، حادثه «هجرت» نقطه آغاز تجديد احداث و وقايع تاريخ مسلمانان است. بدين دليل، نقطه آغاز تدوين تاريخ مسلمانان را در دو روش تلخيص مى كنيم:
1ـ گرايش تدوين تاريخ «ايام العرب» و آثار آن از پيمانها، كينه ها، انقلابها و ديگر نتايج آن كه در زندگى عرب مسلمان اثر گذاشته بود. به طور كلى، «ايام العرب» از گذشته نزديك عرب و آنچه كه اين ايام از نظر اجتماعى، ادبى و فرهنگى در جامعه آنان اثر گذاشته بود، حكايت مى كرد.
2ـ گرايش دوم، تدوين تاريخ اسلام و ظهور حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) و اخبار زندگى، غزوات، سرايا و به طور كلى سيّره حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) است.
وقوع اين دو گرايش واقعيت اجتماعى جزيرة العرب آن روز بود; اوّلى تعصبات قبيلگى و گروه بنديهاى جامعه جاهلى را مى نماياند و دومى حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اعمال، گفتار و سيره ايشان را گزارش مى دهد.
دكتر عبدالعزيز الدّورى مى گويد: «هر يك از اين دو گرايش غالباً در يك مركز فرهنگى اتفاق افتاده است: گرايش اسلامى در مدينه، مركز سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و گرايش اول (گرايش عصبيّت) در كوفه و بصره، دو شهر جديدى كه پس از اسلام به وجود آمده اند و مركز فعّال گرايشهاى عصبيّتى و قبيلگى مى باشند.2
نكته جالب توجه اينكه اين شهرهاى سه گانه (مدينه، كوفه، بصره) در آغاز عصر تدوين، مركز فعاليت فرهنگى و مسكن بيشتر علماى عصر بوده است.
اهتمام به ضبط گفتار و كردار پيامبر(صلى الله عليه وآله) نه فقط از نظر ترويج تقوى و ورع اسلامى مهم بود، بلكه موضعى جدّى و واقعه اى مؤثر به حساب مى آمد; زيرا حكومت جديدى كه پس از وفات پيامبر روى كار آمد ناچار بود كه همه روشها و نظامات خود را از سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله)به عنوان اولين مؤسس و بنيانگذار دولت اسلامى اخذ كند.
علاوه بر آن، اگر ما اساسى را كه خليفه دوم تقسيم بندى طبقات جامعه را بر آن بنا نهاد ملاحظه كنيم، كه جامعه اسلامى را بر مبناى خويشاوندى با پيامبر(صلى الله عليه وآله)و سابقه در اسلام تقسيم بندى كرد و به آنها كه به نحوى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) خويشاوندى داشتند سهم بيشتر و اهميت فراوان ترى داد، به طور قطع، اعمال و غزوات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تاريخ اسلام چنان اهميتى پيدا مى كرد كه شناخت حقوق طبقات جامعه صدر اسلام بدان بستگى داشت و بر حسب سبقت در اسلام و شركت در جنگها و غزوات، حقيقت پيدا مى كرد و هر كس بر اين اساس، از عطايا، مواهب و قيام اسلامى برخوردار مى شد.3
جمع آورى و تدوين احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) موضوعى بود كه مبتكران اين فن را به عنوان محدّثان و جامعان حديث، معروف مى ساخت. اين دسته از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به راستى، در جمع آورى و تدوين احاديث آن حضرت، زحمتهاى طاقت فرسايى متحمل شدند. گاهى آنان براى جمع آورى احاديث به سفر مى رفتند تا بتوانند حديث يا احاديثى را به دست آورند.
ابتدا اين تلاش علمى در مورد «مغازى» صورت مى گرفت اما بعدها مغازى نويسى خود به صورت فن خاصى درآمد و بخش مهمى از تدوين تاريخ اسلام گرديد; حتى از حديث نويسى و تدوين احاديث نيز جدا گرديد و آنچنان توسعه يافت كه شامل تدوين تمام تاريخ زندگى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شد، چه پيش از نبوّت آن حضرت و چه پس از آن.
سيره نويسان معروف
در قلمرو تدوين مغازى و سيره نويسى، عده اى به اين مهم پرداخته اند. بيشتر آنها از معروفترين فرزندان صحابه اند كه به اين كار دست يازيده اند. در ذيل، به برخى از آنها اشاره مى شود:
1ـ ابان بن عثمان بن عفّان: او در رأس كسانى قرار دارد كه به سيره نويسى اقدام كرده اند.ابان بن عثمان (ف. 95 يا 105 هـ) معروفترين كسى است كه در مرحله انتقال حديث نويسى به مغازى و سيره نويسى قرار گرفته است; زيرا او ابتدا كار خود را از حديث نويسى شروع كرد كه سرانجام منجر به سيره نويسى شد.
پس از او، ابن سعد در شمار محدّثان طبقه اول از تابعين مدينه قرار دارد. او نيز به مغازى و سيره نويسى اهميت فراوان داده ولى به نظر مورّخان، بيشتر «محدّث» است تا چيز ديگر.4
2ـ عروة بن زبير: او (ف. 94 هـ) اولين سيره نويس معروف است و در بين مؤلفان مغازى و سيره نويسى شخصيت بارزى مى باشد. سيره نويسى به او منسوب است. گرچه ما امروز كتاب عروة بن زبير را در دست نداريم، اما مجموعه كتابهاى ابن اسحق، واقدى و طبرى، همگى از نوشته هاى ابن زبير استفاده كرده اند. اين نشان مى دهد كه تأليف عروة بن زبير اصلى ترين و قديمى ترين متنى است كه درباره مغازى و سيره نوشته شده است. جالب اينكه عروة بن زبير در تأليف كتاب خود، تنها به نقل غزوات و جنگهاى پيامبر نپرداخته، بلكه وسيع تر و شامل تر از آن، در مورد نحوه زندگى،نزول وحى و ديگر تفاصيل زندگانى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)نيز مطالبى آورده كه خود مرحله اى از تدوين تاريخ اسلامى و حد وسط بين مغازى نويسى (نقطه آغازين تاريخ اسلامى) و مرحله تاريخ نويسى اسلامى است; زيرا عروة بن زبير علاوه بر سيره و حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، از اوضاع دوران خلافت راشده، از قبيل جنگ قادسيه و يرموك، نيز سخن به ميان آورده است.5
3ـ محمّدبن شهاب زهرى: پس از ابان بن عثمان و عروة بن زبير، محمّدبن شهاب زهرى (51 ـ 124 هـ) به اين كار اهتمام ورزيد. او اصلاً از قبيله قريش بود و در مدينه تولد يافت، اهتمام فراوانى به حديث داشت و در ميان احاديث، به روايتهاى مغازى به صورت عام، اهميت بيشترى مى داد. زهرى در تدوين مغازى، در واقع، از سيره نويسى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آغاز كرده است. او در سيره نويسى بسيار گسترده و وسيع بحث نموده و فترت جاهليت و دوران پيش از اسلام تا ظهور حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)، دوران مكه و هجرت به مدينه، مغازى، فتوح، نمايندگان سياسى، خود عرب و ديگر فعاليتها و حوادث مهم تاريخ صدر اسلام را بازگو مى كند. او در نقل همه اين حوادث، تسلسل تاريخى، تاريخ حوادث و اسناد روايات را نيز يادآورى مى نمايد. وى علاوه بر تاريخ حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، حوادث پس از وفات، انتخاب ابوبكر، شوراى عمر، فتنه عثمان و انتخاب حضرت على(عليه السلام) را نيز به تفصيل ذكر مى كند.
محمّد بن شهاب زهرى از نسّابان معروف و شخصيتهاى ممتازى است كه در اين رشته تأليف داشته. كتاب نسب قريش مصعب زبيرى عمده مطالب خود را از محمّدبن شهاب زهرى اقتباس كرده است.
4ـ محمّدبن اسحاق: پس از چند نفر از محدّثانى كه تقريباً در تدوين تاريخ اسلام نقشى داشته اند، نوبت به محمّدبن اسحق (151هـ.) مى رسد. او بزرگترين و اصيلترين مورّخ اسلام است و امروزه تاريخ او (سيرة الرّسول) در دسترس ما قرار دارد.
ابن اسحق سيره خود را به دو دوره و يك فترت تقسيم مى كند:
1ـ آغاز سيره او (الابتداء) شامل آغاز خلقت تا پيدايش نسل عرب و اولاد اسماعيل تا بعثت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) است.
2ـ از بعثت (دوران رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله)) تا تشكيل دولت مدينه;
3ـ مغازى و غزوات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، وفات ايشان، قضيه سقيفه بنى ساعده، اشعار و مرثيه هايى كه براى آن حضرت سروده اند.
البته ما به معضل مطالب ابن اسحق از طريق ابن هشام، كه آن را تنقيح كرده و احياناً قسمتهاى بسيارى از آن را، بخصوص در بخش اول حذف كرده، واقف هستيم و شايد بتوان گفت كه كتاب او و كتاب ابن هشام قديمى ترين متنى است كه درباره سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) در دسترس ما قرار دارد.
مؤلّفان اسلامى محمّدبن اسحق را شخصيتى شيعى دانسته اند و اگر او گاهى از سوى مالك بن انس متهم شده به اين علت بوده كه ابن اسحق در نسب مالك همواره طعن مى كرده است. لذا، مالك او را به انواع تهمتها متهم ساخته است; وگرنه ابن حجر در التقريب خود و شهيد ثانى در حواشى خود بر خلاصة الرّجال علاّمه، به تشيّع وى تصريح كرده اند.6
«از اخبارى كه ابن اسحاق در مناقب و فضايل اهل بيت(عليهم السلام) نقل كرده و در منابع گوناگون آمده است، مستفاد مى شود كه او همچنان كه در رجال كشّى ذكر شده، دوستدار اهل بيت(عليهم السلام) بوده است.»7
ابن هشام گرچه اصل سيره ابن اسحق را از طريق راوى او، زيادبن عبدالله البكائى، نقل كرده است ولى او به دليل معاصر بودن با بعضى خلفاى عباسى و رعايت سياست آنها، از ذكر فضايل و مناقب اميرالمؤمنين(عليه السلام)، كه ابن اسحق مفصّلاً از آنها ياد مى كند، خوددارى نموده و آن قسمت را حذف كرده و گويى به نوعى تعصّب ضد شيعى آلوده ساخته است.
در آخرين سير مطالعه سيره نويسى، ضرورت دارد كه از دو دانشمند ديگر نيز، كه مانند محمّد بن اسحق در مغازى و سيره نويسى شهرت فراوان دارند، نام ببريم:
5ـ محمّد بن عمر الواقدى: او صاحب كتاب المغازى است كه درباره غزوات و سراياى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در خلال دوران حكومت مدينه و بر حسب تسلسل زمانى و تاريخى بحث مى كند. واقدى (130 ـ 207 هـ.) در اسناد و تحقيق تاريخ حوادث دقت وافرى داشت; از اين نظر نيز، معلومات بسيارى نسبت به هر حادثه، به خواننده ارائه مى دهد. واقدى مورّخ و محقّقى است كه مى توان گفت به طور علمى و عينى، بحث مى كند، موضع جغرافيايى جنگها را به عينه مشاهده كرده است و دقيقاً محل وقوع آنها را تعيين مى كند. با اينكه واقدى گرايش علوى و شيعى دارد ولى بى طرفانه و غير متعصّبانه بحث مى كند.8
6ـ ابن سعد كاتب واقدى: او صاحب كتاب طبقات الصّحابه است كه جلد اول و دوم كتاب خود را به شرح حال پيامبر(صلى الله عليه وآله)، بعثت، هجرت، مغازى، وفات و مراثى مربوط به آن حضرت، اختصاص داده است.
ابن سعد (ف. 230 هـ.) آثار استاد خود، واقدى، را اساس كار خود قرار داده و در عين حال، دايماً در مورد مغازى و نام اصحاب بدر و در فصول مربوط به آن، به وفور، به روايات ابن اسحق توجه داشته و آنها را پس از تلفيق با منابع خود بيان كرده است.
طبقات ابن سعد در نُه جلد با فهرست كامل و كاغذ اعلا به وسيله مستشرق آلمانى، مارسدن جونس و مقدمه عالمانه او در دانشگاه آكسفورد، به سال 1966 ميلادى چاپ شده است.
به اين ترتيب، مى بينيم كه اهتمام به جمع و تدوين احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) باب وسيعى بود كه نوشتن تاريخ و سيره پيامبر(عليه السلام) از آنجا آغاز شده و سرانجام به تدوين كليات تاريخ اسلامى رسيده است. اين كار از سوى خلفاى وقت نيز تشويق مى شد; زيرا آنها مى خواستند كه از اوضاع مكه و تاريخ هجرت پيامبر(عليه السلام) آگاه باشند، چنان كه مى گويند: ابن اسحق تأليف و تدوين كتاب خود را به دستور منصور، خليفه عباسى و براى اهدا به پسرش، مهدى، انجام داده است.9
از اينرو، در بصره و كوفه، عده اى از محدّثان، كه كار آنها تدوين احاديث و اخبار تفسيرى و تاريخى بود، جمع شده بودند. متأسفانه ما امروزه به نوشته هاى آنان دسترسى نداريم، بلكه تنها از طريق كتابهاى مورّخان بعدى مانند طبرى و بلاذرى با آنها آشنا مى شويم.
مورّخان معروف
سير تاريخ نويسى در صدر اسلام، ادامه يافت و مورّخان مسلمان بعد براى تدوين حوادث و ضبط وقايع و فتنه ها در تاريخ، كتابهاى خود را تدوين كردند:
1ـ ابومخنف لوط بن يحيى(متوفاى 157 هـ.): در شمار اين مورّخان از اصحاب اميرالمؤمنين(عليه السلام)و رهبر مكتب مورّخان عراقى است. ابومخنف در بيشتر حوادث و وقايع صدر اسلام، بخصوص حوادث دوران امام على(عليه السلام)، كتاب نوشته است. ابن النّديم در الفهرست خود، بيش از 42 كتاب نقل كرده كه بيشتر درباره حوادث صدراسلام، اعم از فتنه قتل عثمان، جنگ ردّه، جمل، صفّين، كربلا و ديگر حوادث تاريخى است.
ابومخنف يك صحابى و شيعه علوى است. او بيشترين روايات خود را از قبيله خود و ديگر قبايل ساكن كوفه نقل مى كند و از اهل بيت پيامبر(عليه السلام) دفاع مى نمايد. او بنى اميّه و چهره واقعى آنها را نيز به خوبى نشان مى دهد ولى با وجود اين، حوادث تاريخى را غير متعصّبانه نقل مى كند و شأن علمى يك مورّخ را، كه بايد حوادث تاريخى را بى بيطرفانه و بدون دخالت اغراض خود نقل كند، حفظ كرده است.
تاريخ طبرى لبريز از روايتهاى ابومخنف است. از طريق طبرى، ما با كتابها و روايتهاى ابومخنف به خوبى آشنا مى شويم.
2ـ سيف بن عمر تميمى(متوفاى 180 هـ): مورّخ كوفى ديگرى است كه از طرفداران مكتب تاريخى عراق به شمار مى آيد. او بيشترين معلومات تاريخى خود را از قبيله خود، تميم، دريافت كرده است. او كتابهايى درباره جنگ ردّه، فتوحات مسلمانان، فتنه عثمان و جنگ خلافت (على(عليه السلام) ـ معاويه) تأليف نموده است. اما مورّخان محقّق امروزى روايتهاى سيف بن عمر را جعلى دانسته و در تحقيق تاريخى، او را متهم كرده اند. اسناد علاّمه مرتضى عسكرى در تأليف محقّقانه اشـ عبدالله بن سباء و روايتهاى تاريخى سيفـ اظهار نظر عالمانه اى درباره كذب بودن روايتهاى اوست. سيف بن عمر تميمى يكى از راويان طبرى بوده و كتابهاى وى مورد استفاده ابن جرير طبرى نيز قرار گرفته است.
3ـ على بن محمّد مدائنى(135 ـ 225 هـ): از مورّخان قرن سوم و از سرآمدان ناقلان اخبار تاريخى مى باشد كه تاريخش از حيث شمول، تنظيم و عنايت به اسناد، در رأس اخبار مورّخان قرار گرفته است. او اصالتاً بصرى بود ولى در بغداد مى زيست. او از مورّخان پيشين، مانند ابن اسحق، واقدى، ابومخنف و ديگران استفاده هاى فراوان برده است. آنچه مدائنى را از ديگر مورّخان برتر ساخته نقل روايى او از راويان اسنادى است كه از منابع مدينه و بصرهـ به طور خاصـ در تفصيل روايتهاى تاريخى محلى به حساب مى آيند. از اين نظر، محققان تاريخ كتابهاى تاريخى او را از مهمترين منابع علم تاريخ به شمار آورده و بر آن اعتماد وافر كرده اند. مدائنى بيش از بيست جلد كتاب تأليف كرده است.10
در اين دوره، بخش ديگرى از تاريخ نويسى، آن هم به شكل تخصصى، آغاز شد و براى خود، در قلمرو تاريخ اسلامى، ميدان وسيعى باز كرد. نسب نويسى و علم انساب، كه امروزه بخشى از علم تراجم و نسب شناسى به حساب مى آيد، در اين مرحله به ظهور رسيده است. محمّد بن سائب كلبى و پسرش هشام بن محمّد بن سائب، همچنين مصعب زبيرى سه تن از نسب شناسان نامى اند كه كتابهايشان تا به امروز مورد استفاده مورّخان اسلامى قرار مى گيرد، بخصوص ابن هشام كه در انساب و ادبيات عرب جاهلى يد طولايى داشته است.
ظهور مورّخان بزرگ اسلامى
اواخر قرن سوم هجرى دوره ظهور مورّخان بزرگ اسلامى مى باشد كه كتابهاى آنها فصل جديدى در تدوين تاريخ اسلامى است:
ـ احمد بن يحيى بلاذرى(ف. 279 هـ.): از علماى نيمه دوم قرن سوم هجرى است كه پيشرفت جديدى در تدوين تاريخ اسلامى به وجود آورده است. بلاذرى دو كتاب مهم در تاريخ دارد: فتوح البلدان و انساب4الاشراف. كتاب اول بلاذرى از تاريخ فتوحات اسلامى سخن مى گويد و به طور مفصّل، از اخبار فتح شهرها و پيروزيهاى ارتش اسلام گزارش مى دهد. او در كتاب تاريخ خود و در نقل، نقد و تمييز روايات، از روشى علمى و دقتى كامل استفاده كرده و مانند مورّخى ناقدـ نه جمع آورى كننده رواياتـ عمل نموده است.
جالب اينكه او در كنار اخبار فتح، كليه قوانين و قواعد اسلامى را، كه فاتحان مسلمان در فتح شهرها رعايت كرده اند و قواعد فقه را، كه مردم در استفاده از اراضى مفتوحه اجرا نموده اند، نقل مى كند. از اين جهت، كتاب فتوح البلدان نه فقط منبعى براى مورّخان، بلكه مصدرى براى استنباط فقهى و روش علمى مسلمانان در قبال اهل كتاب در اخذ جزيه، تحديد خراج، ماليات و ديگر روابط اجتماعى شمرده مى شود.
افزون بر آن، اين كتاب اوضاع جامعه اسلامى پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) را گزارش مى دهد و وقوع تعصّبات قومى و نزاعهاى طايفه اى را، كه بر محور خلافت و ديگر قضاياى اجتماعى دور مى زد، بازگو مى كند.
به طور خلاصه، كتاب فتوح البلدان بلاذرى كتابى تاريخى و در زمينه فتوح، تشريع و تطبيق احكام است كه مسلمانان آنها را در فتح شهرها رعايت كرده اند. در عين حال، بلاذرى از نقل روايات متعدد بر محور يك قضيه، امتناع مىورزد، بلكه بر خلاف طبرى، رواياتى را كه به نظر خود، به صدق و درستى آنها اعتقاد دارد از ميان ديگر روايات، انتخاب مى كند و بيشتر بر روايات منقول مدنى تكيه دارد تا از انگيزه ها و گزارشهاى منطقه اى، كه احياناً روايات اقاليمى مانند بصره و كوفه به آن متهّم اند، دور بماند.
اما كتاب ديگر او، انساب الاشراف، در واقع كتابى است در موردى خاص; يعنى درباره «انساب» ولى در عين حال، خصوصيات ديگر كتابهاى انساب، طبقات و تاريخ را نيز جامع مى باشد. از ويژگيهاى انساب الاشراف بلاذرى، اين است كه در آن، مواد تاريخى يا سير زندگى اشخاص به فصلهاى متعددى تقسيم مى شود و اساساً اين كتاب شامل تاريخ عرب در دوره جاهليت، اسلام، دوره اموى و عباسى است. اما اين وقايع نه بر حسب حوادث سالها، بلكه بر اساس شخصيت اجتماعى فرد در ميان قبيله و اجتماع خود، مطرح مى باشد.
مشهورترين راويانى كه بلاذرى از آنها نقل مى كند ابومخنف، مدائنى، واقدى، زهرى، زبيربن بكّار و عوان هستند; اما او بيشترين معلومات خود را، كه در انساب الاشراف آورده، از ابن سعد گرفته است. قابل توجه آنكه او اين اطلاعات را نه از طريق خواندن كتاب الطبقات، بلكه به طور شفاهى و مستقيم از مؤلّف آن دريافت كرده است.11
5ـ ابن واضح يعقوبى(ف. 284 هـ.): از علما و مورّخان اواخر قرن سوم هجرى است كه كتابهايش شكل تاريخ نويسى را تغيير داد و از سيره نويسى و انحصار در تاريخ اسلام، به طور عموم، به تاريخ جهان از زمانهاى دور، از آغاز خلقت تا ظهور اسلام و ادامه آن در قرن سوم هجرى پرداخت.
يعقوبى، مورّخى جامع الاطراف و با فرهنگى گسترده بود و كتاب خود را از منابع گوناگونى گردآورد. او به كشورهاى اسلامى مسافرت كرد و از هر منبعى، معلوماتى به دست آورد. آثار اين مسافرتها و منابع گوناگون در تأليف كتاب يعقوبى به وضوح ديده مى شود.
او تاريخ جهانى خود را بدين ترتيب نقل مى كند: آغاز خلقت (به نقل از تورات)، تاريخ انبيا و تاريخ ملتهاى باستانى ايرانيان، آشوريان، بابليان، مصريان، هنديان، يونانيان، روميان، بربريان، حبشيان، زنگيان، تركان و چينيان. سپس تاريخ قوم عرب، فرهنگ جاهلى، اديان، ايام العرب، بازارهاى عرب، قبايل بائده، تاريخ يمن، شام و جزيرة العرب و اولاد اسماعيل را مطرح مى كند و معلومات با ارزشى از اين بخش از تاريخ به خواننده ارائه مى دهد. روشن است كه يعقوبى چهره اى از التقاط فرهنگى عصر مأمون را، كه خود نيز از معاصران آن است، نشان مى دهد. يعقوبى در نقل تاريخ ايران پيش از دوره ساسانى، اشاره مى كند كه اين قسمت از تاريخ ايران كه از اسطوره ها و افسانه ها گرفته شده، چندان قابل اعتماد نيست و سند تاريخى ندارد.12 در آنچه درباره تاريخ يونان و حكماى آن مى گويد، اشاره مى كند كه معلومات خود را از كتابهاى ترجمه شده يونانى گرفته است.13
در جلد دوم، او از مجموعه اخبار تاريخى، كه پيش از او كسانى مانند واقدى، ابن اسحق، مدائنى و ابن كلبى، آنها را جمع آورى كرده اند، استفاده نموده و تأليفى از مجموعه آنها به وجود آورده است، چنانچه يعقوبى از بعضى دانشمندان هيئت شناس همچون خوارزمى مطالب فراوانى نقل كرده است، آنجا كه در آغاز خلافت هر خليفه اى تاريخ دقيق آن را مطالب علم فلك آن روز تعيين مى كند.14
در هر صورت، يعقوبى، مورّخ و ضابطى است كه تاريخ خود را با دقت علمى و تاريخى تأليف كرده و از آنجا كه او شيعه و طرفدار اهل بيت(عليهم السلام) مى باشد و به نقل حديث غدير تصريح دارد، لذا، در نقل وقايع فتنه عثمان و اخبار بنى اميّه، به نحوى از تفصيل وقايع خوددارى مى كند; اما اين مطلب هرگز به اين معنى نيست كه تعصّب به خرج دهد وازبى طرفى علمىـ تاريخى بيرون رود. ولى در مورد آل عباس، كه معاصر آنها مى باشد، به نوعى مجامله مى نمايد. دو جلد تاريخ يعقوبى، مضبوط ترين و دقيقترين تاريخ عمومى است كه دايرة المعارف گونه فرهنگ اسلامى و عصر خود را ارائه مى دهد.
6ـ عبدالله بن مسلم بن قتيبه كاتب دينورى(متوفاى 276 هـ.): چهره ديگرى از شخصيتهاى بارز تاريخى در عصر مأمون مى باشد كه كتابهاى او حايز اهميت فراوان است. او مؤلف دو كتاب «المعارف» و «الامامة والسيّاسة» است. كتاب المعارف او به نوعى، دايرة المعارفى است كه به روشهاى گوناگون تاريخى نوشته شده. او از تاريخ جهان شروع مى كند و اخبار خود را تا عصر معتصم، خليفه عباسى، ادامه مى دهد. سپس شرح حال رجال معروفى را كه شخصيت آنها به شكلى در جامعه اسلامى آن روز منشأ اثر بوده است، ذكر مى كند.
ابن قتيبه در نقل اخبار تاريخى، از نوشته هاى مورّخان و همچنين از روايات شفاهى استفاده مى كند; اما به عنوان مورّخى ناقد، نقل خبر مى نمايد; به اين معنى كه اخبارى را كه نزد او موثّق است، نقل مى كند. او اولين كسى است كه در نقل تاريخ جهان از عهدين (تورات و انجيل) بهره گرفته است. از اين نظر، تاريخ او، نزد مورّخان بعدى، از جمله كتابهاى اسناد و منابع، قابل اعتماد است.
كتاب دوم او، الامامة و السّياسة (يا تاريخ الخلفا)، كتابى است كه شرح حال و قضاياى خلافت پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به تفصيل مى آورد. او در اين كتاب به شكل مورّخ و ناقل اخبار، حوادث را بر حسب تسلسل زمانى نقل مى كند; بخصوص دوران على(عليه السلام) و معاويه را به تفصيل آورده است. وقايع عاشورا را نيز به تفصيل نقل مى نمايد و انشعابهاى فكرى و احزاب جهان اسلام را بازگومى كند.درتاريخ الخلفا، حوادث را بر حسب ذكر راوى و به عهده او نقل مى كند و گاهى اخبار متعدد را به شكل تأليفى ذكر مى نمايد; مثلاً، مى نويسد: «حدّثنا عين حدّثنا.» سپس باذكرراوى حديث، تاريخ را مى نگارد. بيشتر اخبار ابن قتيبه از طريق ابن ابى مريم مى باشد و در بيشتر روايتهاى تاريخى، نام او را آورده است.
7ـ ابوحنيفه دينورى(متوفاى 282هـ.): صاحب كتاب الاخبارالطّوال، از مورّخان ديگر است. او تاريخ خود را به سبك تاريخ عمومى نوشته و از آغاز خلقت، تاريخ انبيا، پادشاهان فارس، يمن و يونان، بويژه اسكندر، روم و روابط عرب و حبشه و فارس پيش از اسلام را به تفصيل نقل مى كند.
او سپس مستقيماً از جنگهاى عرب و ايرانيان در دوره جاهليت بحث مى كند و مسأله را با فتوحات اسلامى زمان خليفه دوم، دنبال مى نمايد. ولى چندان تفصيلى از ظهور اسلام، عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خليفه اول ارائه نمى دهد. دينورى حوادث دوران سه خليفه اول را شرح مى دهد و بر اختلاف حضرت على(عليه السلام) و معاويه تأكيد خاص دارد. اين مسأله گرايش علوى او را در اين زمينه نشان مى دهد. دينورى تاريخ خلفاى اموى و عباسى را به اختصار بيان مى كند. آنچه در كتاب دينورى قابل ملاحظه مى باشد تاريخ تفصيلى ايران پيش از اسلام است. اين مطلب نيز گرايش او را به قوميت فارس روشن مى سازد. از ديگر امتيازهاى او اين است كه او بعضى از حوادث تاريخى را خود شاهد بوده است، نه اينكه وقايع را فقط از مورّخان قبلى بگيرد. علاوه بر اين، او از ديوانهاى شعرى اطلاع وسيعى داشته كه اين مطلب امروزه مورد نظر است.
بزرگترين مورّخ قرن سوم
8ـ محمّدبن جرير طبرى(متوفاى 310 هـ): صاحب تاريخ معروف تاريخ الرّسل و الملوك، بزرگترين و معروفترين تاريخ نويس اسلامى مى باشد كه تاريخ خود را به سبك تاريخ عمومى، از آغاز خلقت تا زمان خود، به تفصيل نوشته است.
شهرت طبرى بى دليل نيست; محصول تلاش گسترده اى است كه به طور خستگى ناپذير، در راه تحصيل علم و سفرهاى علمى انجام داده. شايد او محصول فرهنگ عصر خود مى باشد كه دوران رشد و نضج علوم گوناگون اسلامى، زمينه را براى رشد و تربيت طبرى فراهم ساخت. علاوه بر آن، طبرى در خانواده اى علمى تربيت يافته و پدر او از رجال علم و دين بوده است. وجود مكنت مالى و ثروت فراوان او و فراغت بال و فراهم آمدن اطمينان خاطر در تحصيل و جمع آورى علوم نيز عامل مهمى بوده كه در رشد او تأثير داشته است.
او در دوازده سالگى، شهر خود آمل (طبرستان) را براى تحصيل علم و دانش ترك گفته و به شهرستان رى، بغداد، كوفه، بصره، شام، مصر و ديگر شهرها مسافرت كرده و در طول اين سفرها، به حديث، فقه و تاريخ دست يافته است. او پس از يك سفر طولانى، در بغداد رحل اقامت افكنده، در حالى كه دريايى از علوم اسلامى، فقه، حديث، تفسير و تاريخ، با خود داشته است.
از آنجا كه طبرى در تفسير و فقه يد طولايى داشته، با اينكه خود در آغاز پيرو مذهب شافعى بوده، ولى بعدها به دليل احاطه علمى اش، با او مخالفت كرده و خود مذهب فقهى خاصى به نام «جريريه» به وجود آورده است.
از اين جهت، او تأليف تاريخ خود را به سبك حديث و فقه با ذكر اسناد و روايات شروع كرده است. شايد عاملى كه سبب شده او كتاب تاريخى اش را به اين سبك بنويسد اين باشد كه املاى كتاب خود در تاريخ را پس از املاى كتابش در تفسير كبير القا كرده است. اين نكته اى است كه مؤلف تاريخ بغداد، خطيب تبريزى، به آن اشاره نموده.15
طبرى در تحرير تاريخ همانند يك مورّخ زبردست، تاريخ جهان را با اقتباس از تورات، از نقطه آغاز آفرينش شروع مى كند و سپس حوادث تاريخ انبيا و پادشاهان را بر حسب گفته تورات به تفصيل نقل مى نمايد. او شرح مفصّلى از تاريخ پادشاهان ايران را ذكر مى كند.
در بخش «تاريخ اسلامى»، او حوادث را بر حسب سالهاى اتفاق آنها، از آغاز بعثت تا سال 302 به تفصيل نقل مى نمايد و حوادث هر سال را در طول ايام آن سال مى آورد. از امتيازات تاريخ طبرى اين است كه علاوه بر نقل اخبار و حوادث تاريخى، موضوعات ديگرى را كه حتى در ظاهر، چندان ارتباطى با تاريخ ندارند، مانند حديث، تفسير، لغت، ادبيات، سيره، مغازى، تراجم و رجال، ذكر مى كند و از مجموعه اين مواد علمى، به طرزى جالب، معجونى از معلومات به خواننده خود ارائه مى دهد، بدون آنكه از موضوع اصلى كتاب، يعنى تاريخ (نقل حوادث)، خارج شود.
منابع تاريخ طبرى
منابع تاريخ طبرى بيشتر از معروفترين ناقلان اخبار مى باشد. او اخبار گذشتگان تا زمان خود را نقل كرده است; مثلاً، او اخبار عرب پيش از اسلام و دوران جاهليت را از عبيد بن شرّيه، محمّد بن كعب القرظى و وهب بن منبّه نقل مى كند. اخبار پادشاهان ايران و تاريخ عجم را از كتابهاى ترجمه شده پهلوى و تاريخ دوره ساسانيان مى آورد. سرگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و سيره آن حضرت را از ابان بن عثمان و ابن اسحق و ديگر سيره نويسان گرفته است. اخبار فتوحات اسلامى را از سيف بن عمر نقل مى نمايد. اخبار جمل و صفّين را از ابى مخنف و مدائنى دريافت داشته است. اخبار حكومت بنى اميّه را از عوانة بن الحكم اقتباس كرده و بالاخره، نقل حوادث دوران بنى عباس را از كتابهاى احمدبن ابى خثيمه و ديگران گرفته است.
طبرى تاريخ را نيز مانند حديث نقل مى كند و تمامى حوداث را با ذكر سند روايت، راوى و كتاب آن مى آورد و اگر مصدر و منبع او كتاب باشد اسم كتاب و مؤلف را نيز ذكر مى كند، بدون آنكه در ذكر اين اخبار و روايات اظهار نظرى بنمايد و نقد و تصحيحى به عمل آورد. از اين جهت، او مورد انتقاد محققان و دانشمندان قرار گرفته است; اظهار نظر نكردن در روايات گوناگون و احياناً متناقض در شأن دانشمندان و مورّخان صاحب نظر نيست. نقل اخبار، بدون تعيين صحيح و سقيم و خفيف و معتبر از آنها، عيب بسيار بزرگ علمى است كه در شأن دانشمندى چون طبرى نمى باشد. او حتى گاهى به مورّخان دروغپرداز و جعّالى همچون وهب بن منبّه يا سيف بن عمر اعتماد كرده و در نتيجه، روايات چنين افراد معلوم الحالى،كه بيشترين افسانه ها، خرافات و اسرائيليات را ذكر كرده اند، كتاب او را از ارائه واقعيات و احداث تاريخ صحيح و قضاوت درباره آن محروم ساخته است.
اين آفتى بوده كه در تدوين علم تاريخ، دامن بسيارى از مورّخان صدر اسلامى را آلوده ساخته است. ابن
خلدون اين نقطه ظريف علمى را بازگو مى كند و طبرى و مسعودى را از اين نظر مورد انتقاد قرار مى دهد.16 چنين غفلتى در تدوين علم تاريخ منحصر به طبرى نبوده، بلكه حتى مؤلّفان و مورّخان بعدى تاريخ اسلامى مانند ابن اثير (در الكامل فى التأريخ) و ديگران نيز بدان دچار شده اند.
--------------------
پینوشتها:
*.حجة الاسلام سيد محمد ثقفى
1ـ ابن واضح يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج2، ص 16، دارصادر، بيروت، 1970
2ـ عبدالعزيز الدّورى، بحث فى نشأة علم التأريخ عند العرب، المطبعة الكاثوليكيّة، 1960، ص 19
3 يعقوبى، همان، ص 22
4ـ ابن سعد، طبقات، بيروت، 1970، ج 5، صفحه 151به بعد
5ـ تفصيل اين روايتها را بايد در تاريخ طبرى، در نقل اين قسمت از تاريخ اسلام، كه اسم «عروه» را ذكر مى كند، پيگيرى كرد.
6ـ سيد حسن صدر، تأسيس الشّيعه لعلوم الاسلام، مكتبة النّشر و الطّباعة العراقيه، ص 233
7ـ محمّدبن اسحق، سيرة رسول الله، مقدمه دكتر اصغر مهدى، ص 73
8ـ ابن النّديم، الفهرست، مطبعة الاستقامة، قاهره، 1960، ص 160
9ـ مقدمه سيره ابن هشام، مطبعة المصطفى البنانى، الجلى، 1939، ص 26
10ـ ابن النّديم، همان، ص 158
11ـ ر. ك. به: عبدالعزيز الدّورى، همان
12ـ يعقوبى، همان، ص 127
13ـ همان، ج1، ص 158
14ـ همان، ج2، ص 5 ـ 6
15ـ خطيب تبريزى، تاريخ بغداد، ج 2، ص 163
16ـ ابن خلدون، مقدمه، ص 6
http://www.qabas.org/marefat/archive/18/13.htm
احمد یكی از نام های مشهور پیامبر اسلام (ص).
چگونه عیسی تورات تحریف شده را تصدیق كرد؟
اناجیل وشهادت بر پیامبر اسلام.
بررسی اناجیل كنونی.
بشارت انجیل به آمدن فارقلیطا.
منظور از فارقلیط چیست؟
--------------------------------------------------------------------------------
(وَإِذْ قِالَ عِیسی ابْنُ مَرْیَمَ یِابَنِی إِسْرائیلَ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْكُمْ مُصَدِّقاً لِمِا بَیْنَ یَدَىَّ مِنَ التَّوْراةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جائَهُمْ بِالْبَیِّنِاتِ قِالُوا هِذا سِحْر مُبِین؛.
بیاد آر زمانی را كه عیسی بن مریم به بنی اسرائیل گفت: من فرستاده خدا به سوی شما هستم و توراتی را كه در برابر من قرار دارد تصدیق می كنم و بشارت دهنده ام به پیامبری كه بعد از من می آید و نام او احمد است. اما هنگامی كه آن (پیامبر موعود) آمد (به تكذیب او برخاستند) و گفتند: معجزات او سحری آشكار است).
برخلاف تصور گروهى، راه شناسایی پیامبران واقعی منحصر به این نیست كه مدعی نبوت، دارای معجزه باشد، بلكه همان طور كه معجزه می تواند ما را به صدق گفتار مدعی نبوت رهبری كند و موجب می شود پیامبران واقعی را از مدعیان دروغین تشخیص دهیم، هم چنین گواهی پیامبران پیشین در مورد فرد بعدى، یكی از راه های شناسایی پیامبران است.
هرگاه پیامبری كه نبوت او با دلایل قطعی ثابت شد، در گفتار و یا كتاب آسمانی خود، كه انتساب آنها به وی نیز قطعی باشد با صراحت و قاطعیت كامل، علایم و مشخصات پیامبر آینده را بیان كند و تمام آن علایم و نشانه ها بدون كم و زیاد، با مدعی نبوت تطبیق نماید، در این صورت تصریح قاطع وى، موجب حصول علم به صدق گفتار مدعی نبوت بعدی می شود و او را از آوردن معجزه بی نیاز می سازد.
قرآن مدعی است كه حضرت مسیح - كه نبوت وی با دلایل قاطع ثابت شده است - با صراحت و قاطعیت كامل، از آمدن پیامبری به نام احمد خبر داده است.
ولی ملت لجوج بنی اسرائیل، پس از شناسایی آن نبی موعود - آن هم از روی علایم و مشخصاتی كه حضرت مسیح در اختیار آنان گذارده بود، به تكذیب او برخاسته و دلایل و معجزات او را - كه به تنهایی با قطع نظر از گواهی مسیح، می تواند صدق ادعای او باشند - سحر وجادو خواندند و شعور باطنی خود را نادیده گرفتند.
تفسیر و توضیح آیه مورد بحث، بستگی دارد كه سه نقطه حساس از آیه را به طور دقیق بررسی كنیم.
1 . پیامبری كه حضرت مسیح از آمدن وی خبر داده نام او احمد است و نام مبارك پیامبر اسلام، محمد ْ می باشد در این صورت چگونه این علامت براوتطبیق می شود.
2 . چگونه حضرت مسیح، تورات تحریف شده را تصدیق می كند و می گوید:.
(مُصَدِّقاً لِمِا بَیْنَ یَدَىَّ مِنَ التَّوراةِ؛.
من تورات حاضر را تصدیق می كنم).
3 . آیا در اناجیل كنونی با آن همه تحریفات چنین بشارتی وجود دارد.
احمد یكی از نام های مشهور پیامبر اسلام (ص).
هركس مختصر مطالعه ای در تاریخ زندگی رسول اكرم(ص)داشته باشد، می داند كه آن حضرت از دوران كودكی دو نام داشت و مردم او را با هر دو نام خطاب می كردند: یكی محمد كه جدّ بزرگوارش عبدالمطلب برای او انتخاب كرده بود، و دیگری احمد كه مادرش آمنه او را به آن، نامیده بود. و این مطلب یكی از مسلمات تاریخ اسلام است و سیره نویسان این مطلب را نقل كرده اند و مشروح این مطلب را در سیره حلبی می توانید بخوانید.(1).
عموی گرامی وی ابوطالب كه پس از درگذشت عبدالمطلب كفالت و سرپرستی محمد به او واگذار شده بود با عشق و علاقه بسیار زیادی چهل و دو سال تمام، پروانه وار به گرد شمع وجود وی گشت و از بذل جان و مال درحراست و حفاظت او دریغ ننمود، در اشعاری كه درباره برادرزاده خود سروده، گاهی از او به نام محمد، و گاهی به نام احمد، اسم برده است و این خود حاكی از آن است كه در آن زمان یكی ازنام های معروف وی همان احمد بود.
اكنون در این جا از باب نمونه برخی از اشعار وی را كه پیامبر را احمد نامیده است، می آوریم:.
إن یكن ما أتی به أحمد الیوم سناء وكان فى الحشر دینا؛(2).
آن چه امروز احمد می گوید، نور است و در روز رستاخیز پاداش است.
وقوله لأحمد أنت امرء خلوف الحدیث ضعیف النسب؛(3).
دشمن می گوید: سخنان احمد، بیهوده و نسب او پایین است.
وإن كان أحمد قد جائهم بحق ولم یأتهم بالكذب؛(4).
حقاً كه احمد به سوی آنان با آیین حق آمد و آیینی دروغ نیاورده است.
أرادوا قتل أحمد ظالموه ولیس بقتلهم فیهم زعیم؛(5).
كسانی كه بر احمد ستم كرده اند، خواستند او را بكشند، ولی برای این كار رهبری نداشتند.
دراشعاری كه محققان بزرگ تاریخ وحدیث به ابوطالب نسبت داده اند، در آنها وی از برادر زاده خود به لفظ احمد نیز نام برده است؛ مانند:.
لقد أكرم اللّه النبى محمداًق فأكرم خلق اللّه فى الناس احمد؛(6).
خداوند پیامبر خود را گرامی شمرد از این جهت گرامی ترین مردم درمیان آنان احمد است.
لعمرى لقد كلفت وجدا بأحمد.
وأحببته حب الحبیب(7) المواصل.
به جانم سوگند، من در راه علاقه به احمد، رنج ها كشیده ام او را مانند دوستی كه پیوند دوستی را محكم كرده، دوست دارم.
فأصبح فینا أحمد فى أرومة تقصر عنه سورة المتطاول؛(8).
احمد در میان ما، از خاندان بزرگ است كه از نظر اصالت به جایی رسیده است كه كوشش كنندگان دسترسی به آن ندارند.
گذشته از این، حسان بن ثابت، شاعر رسول خدا در بسیاری از اشعار خود كه آنها را در زمان حیات پیامبر و یا پس از درگذشت وی سروده است، پیامبر را به نام احمد خوانده است؛ مانند.
مفجعَة قد شفها فقد أحمد.
فظلت لآلاء الرسول تعدد.
أطالت وقوفا تذرف الدمع جهدها.
علی طلل القبر الذى فیه أحمد؛(9).
مصیبت زده ای كه درگذشت احمد او را لاغر ساخته هم اكنون سرگرم شمردن حقوقی است كه رسول خدا بر او دارد، توقف خود را در برابر آثار قبر احمد طولانی كرده و تا آن جا كه می تواند اشك می ریزد.
و نیز درباره شخصیت و صفات ممتاز رسول اكرم(ص)می گوید:.
فمن كان أو من یكون كأحمد نظام لحق أو نكال لملحد؛(10).
چه كسی در گذشته و آینده مانند احمد است. پدیدآرنده راه حقّ، انتقام گیرنده از محلدان.
ما این چند بیت را به عنوان نمونه نقل كردیم تا روشن شود كه در زمان خود پیامبر، احمد یكی از نام های معروف او بود و اگر مجموع آن چه را در كتب تاریخ و حدیث و مجامع ادبی وجود دارد، و در تمام آنها، آن حضرت به نام احمد معرفی شده است در این جا منعكس كنیم از موضوع خارج شده و سخن به طول می انجامد.(11).
گذشته از این، روز نزول آیه، (نجران)، مركز مسیحیان شبه جزیره بود و هنوز گروه هایی از احبار یهود و پیروان انجیل در نقاط مختلف جزیره زندگی می كردند و هرگز به فكر آنان نرسید كه بگویند انجیل، مبشر رسالت شخصی است كه نام او احمد است و نام پیامبر اسلام محمد می باشد، و اگر كسی از آنان چنین اعتراض می كرد، قطعاً برای ما نقل می شد و این خود، گواه بر این است كه روز نزول آیه، مسلم بود كه یكی از نام های پیامبر احمد است.
بسیاری از پیامبران، مانند یعقوب، مسیح، یوشع و یونس، دارای دو نام بودند كه نام دیگر آنها، به ترتیب عبارت است از: اسرائیل، عیسى، ذوالكفل و ذوالنون. از این نظر تعجب نخواهید كرد كه چرا پیامبر اسلام دارای دو نام و یا بیشتر است.
چگونه عیسی تورات تحریف شده را تصدیق كرد؟
در آیه مورد بحث صریحاً عیسی بن مریم می گوید من مصدق تورات هستم. در این موقع این سؤال پیش می آید كه چگونه حضرت مسیح، تورات تحریف شده را تصدیق می كند، درصورتی كه تورات موجود در زمان وی از دست تحریف مصون نمانده بود.
این سؤال اختصاص به این آیه وتصدیق حضرت مسیح ندارد، بلكه این سؤال را می توان درباره تصدیق پیامبر اسلام نیز مطرح نمود؛ زیرا او نیز به تصریح قرآن، مصدق كتاب های پیشینیان هست، چنان كه می فرماید:.
(وَ الَّذِی أَوْحَیْنِا إِلَیْكَ مِنَ الْكِتِابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمِا بَیْنَ یَدَیْهِ...؛(12).
قرآنی را كه به تو وحی نمودیم حق بوده و تصدیق كننده كتاب هایی است كه در برابر او قرار دارد (كتاب هایی را كه پیش از وی نازل شده اند تصدیق می كند».
ما درباره این كه پیامبر اسلام چگونه تصدیق كننده انجیل و تورات است با این كه به تصریح قرآن هر دو كتاب از تحریف مصون نمانده اند، در فرصت دیگری سخن خواهیم گفت؛ زیرا آیاتی كه در این باره نازل شده از نظرتعبیر، یك سان نیست و نظر قطعی در صورتی می توان اتخاذ كرد كه مجموع آیاتی كه در این باره نازل شده است مورد بررسی قرار گیرد. اكنون بحث ما درباره مفاد جمله (وَمُصَدِّقاً لِمِا بَیْنَ یَدَىَّ) است كه حضرت عیسی درباره تورات فرموده است.
بیشتر مفسران(13) از جمله استاد فقید تفسیر و كلام مرحوم بلاغى(14) معتقدند، منظور از (بَیْنَ یَدىّ)، (ما تقدم من كتاب) است؛ یعنی توراتی را كه قبل از من نازل شده تصدیق می كنم و در لغت عرب لفظ (بَیْنَ یَدَىّ) در معنای متقدم نیز به كار می رود. بنابراین مسیح تصدیق كننده تورات واقعی است نه تورات فعلى.
ولی پاسخ روشن این سؤال این است كه، منظور حضرت مسیح از این كه تصدیق كننده تورات است این است كه اصول و كلیات آیین تورات در عقاید و احكام، مورد قبول من است؛(15) یعنی من نیامده ام آیین و شریعت تورات را به كلی از بین ببرم و اصول و فرمان های آن را نادیده بگیرم و این بدین معنا نیست كه من هرچه درتورات های مختلف بنی اسرائیل وجود دارد، تصدیق می كنم.
اصولاً پیامبری كه خود دارای شریعت مستقل است، نمی تواند كتاب و شریعت پیامبر پیشین را به طور دربست قبول كند، و كوچك ترین تغییری در آیین او پدید نیاورد؛ زیرا در این صورت این پیامبر، دارای شریعت نبوده بلكه مروج شریعت پیامبر قبلی خواهد بود، در صورتی كه حضرت مسیح، از پیامبرانی است كه شریعت مستقل و جداگانه ای داشت و با ملاحظه این مراتب باید گفت، مقصود او تصدیق اجمالی تورات است و بس.
گذشته از این خود حضرت مسیح یكی از علل بعثت خود را رفع اختلافات بنی اسرائیل در احكام الهی معرفی می كند و می گوید:.
(...قِالَ قَدْجِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ وَلأُبَیِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ...؛(16).
من با سخنان حكیمانه به سوی شما آمده تا بعضی از مواردی را كه در آنها دچار اختلاف شده اید توضیح دهم).
از این جمله استفاده می شود كه بنی اسرائیل درباره شریعت موسى، كه تورات مبین آن بود، اتفاق نظر نداشتند وگرنه با هم اختلاف پیدا نمی كردند و این خود بالملازمه دلالت دارد در زمان بعثت حضرت مسیح، تورات واحدی در میان بنی اسرائیل وجود نداشت تا حضرت مسیح آن را تصدیق كند و با در نظر گرفتن این مطلب كه او برای داوری میان بنی اسرائیل بر انگیخته شده بود، می توان گفت منظور از تصدیق، تصدیق اجمالی این كتاب است نه تصدیق هر آن چه در نسخه های تورات آن زمان وجود داشته است.
اناجیل وشهادت بر پیامبر اسلام(ص)
یكی از طرق شناسایی پیامبران این است كه، پیامبری كه نبوت وی با دلایل قطعی ثابت شده است به نبوت پیامبر آینده تصریح كند و تصریح وی به حدی برسد كه همه گونه تردید و شك را در مقام تطبیق و شناسایی از بین ببرد.
نبوت پیامبر اسلام علاوه بر این كه با دلایل قطعی و روشن، ثابت گردیده است، در كتاب های پیامبران پیشین نیز، برنبوت وی تصریح و نام و خصوصیات او در كتب (عهدین) مشخص شده است و این مسأله، یعنی بشاراتی كه تورات و انجیل درباره پیامبر اسلام داده است، یكی از فصول مهم این دو كتاب را تشكیل می دهد. گروهی از فضلا و علمای بنام اسلام، كلیه بشارات این دو كتاب را درباره آخرین پیامبر از موارد مختلف آنها، گرد آوری كرده و از این طریق، خدمت شایان تقدیری به اسلام و مسلمانان انجام دادهاند.(17)
قرآن با صراحت هر چه تمام تر می فرماید، اگر پیروان انجیل و تورات این دو كتاب را مورد مطالعه قرار دهند نام و خصوصیات پیامبر اسلام را درآن می یابند آن جا كه می فرماید:.
(... یَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الإِنْجِیلِ...؛(18).
نام و نشان وخصوصیات پیامبر اسلام را در این دو كتاب نوشته شده می یابند).
در آیه مورد بحث با كمال صراحت از حضرت عیسی نقل می كند كه وی گفته است: (من به آمدن پیامبری كه نام او احمد است بشارت می دهم).
روزی كه این آیه و نظایر آن نازل شد و پیامبرآنها را برای مردم خواند، در جزیره عربى، گروه هایی از یهودیان و مسیحیان زندگی می كردند و اگر چنین بشارتی در این كتاب ها وجود نداشت، دانشمندان این دو آیین، آن را دستاویز قرار داده و سر و صدایی به راه می انداختند، ولی به داوری تاریخ صحیح، آنان در برابر این تصریح ها لب فروبستند و گروهی منصف به صفوف مسلمانان پیوستند.
بررسی اناجیل كنونی.
به طور مسلم بشارت حضرت مسیح در انجیل خود او وجود داشته و اگر بر فرض این كه چنین بشارتی در انجیل های كنونی نباشد، دلیل بر این نیست كه در انجیل خود آن حضرت وجود نداشته است؛ زیرا به شهادت متون خود انجیل های فعلى، هر یك ازحواریین وغیر حواریین، انجیل نوشته و به اندیشه خود، گفتار و كردار و فرمان های حضرت مسیح را در آن جا گرد آورده است و تنها به این اكتفا نكرده، بلكه مشاهدات، مسموعات وحدسیات خود را با آنها آمیخته و به نام انجیل انتشار داده است. بر این اساس در حالی كه انجیل حضرت مسیح یكی بیش نبوده، انجیل های مختلف و زیادی پس از او نوشته شده و نویسنده هر یك از اناجیل ادعا كرده انجیل او، همان انجیلی است كه مسیح برای نجات بشر آورده بود.
دائرة المعارف انگلیسى(19) از بیست و پنج انجیل نام می برد كه در قرون نخستین مسیحیت، در میان مسیحیان رواج داشته و در زمان هر یك از مراجع روحانی مسیحى، ازجهاتی در آنها تغییراتی به عمل آمده و بالأخص برخی از آنها تحریم شده است.
دستگاه روحانیت مسیحى، از میان این اناجیل، چهار تای آن را به رسمیت شناخته و باقی مانده را از اعتبار انداخته است. آنها عبارتند از:.
1 . انجیل متى: وی یكی از شاگردان حضرت مسیح بوده، و او كتاب خود را پیش از اناجیل دیگر انتشار داده است.البته تاریخ نگارش آن معلوم نیست: برخی برآنند كه آن را درسال 38 و به گفته گروهی بین سال 50 و 60 میلادی نوشته است.(20).
2 . انجیل مرقس: مشهور میان مفسران انجیل این است كه وی حواری نبوده و انجیل خود را به راهنمایی پطرس حواری نوشته است و درحقیقت او تاریخ نویس حقیقی انجیل است؛ چون حوادث را بیشتر از كلمات مسیح می نویسد و مطالب را با عبارات آسان و تند و كوتاه و گاهی با تفصیل بیان می كند.
3 . انجیل لوقا: معروف این است كه او انجیل خود را به هدایت پولس حوارى، كه غالباً در سفرها با او همراه بود، نوشته است و تاریخ نگارش آن حدود 63 میلادی است.(21).
4 . انجیل یوحنا: نویسندگان قدیم، انجیل یوحنا را آخرین انجیل می دانند. اغلب نقادان، نگارش آن را به اواخر قرن اول نسبت می دهند. برخی از نقادان عقیده دارند كه انجیل مزبور در اوایل قرن دوم نوشته شده و نویسنده آن یوحنای رسول نبوده بلكه یوحنای شیخ آن را نوشته است.
(22).
این، وضع اناجیل رسمی جهان مسیحیت است؛ توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
از این جا باید وضع اناجیلی كه دستگاه روحانیت مسیحیت آنها را از اعتبار انداخته است به دست آورد.(23).
بنابراین هیچ كدام از انجیل ها، انجیل حضرت مسیح نیست. حتی انتساب این چهار كتاب به مؤلفان خود آنها قطعیت ندارد و جز متی هیچ كدام مطالب كتاب خود را از حضرت مسیح نگرفته است. در حقیقت انجیل مرقس، خلاصه بیانات پطرس بوده و لوقا فشرده افكار و نقلیات پولس می باشد. به علاوه مؤلف انجیل یوحنا نیز روشن نیست.
با این وضع نباید انتظار داشت كه بشارتی كه در آیه مورد بحث آمده است در این اناجیل چهارگانه پیدا شود.
ولی از آن جا كه مشیت الهی بر آن تعلق گرفته كه برهان قرآن و دلیل نبوت پیامبر اسلام برتارك اعصار بدرخشد، بشارت آمدن پیامبری پس از حضرت مسیح به نام احمد در انجیل یوحنا با كمال وضوح وارد شده است، اگر چه مفسران انجیل دست و پا می كنند كه آیه های مربوط به این بشارت را طور دیگر تفسیر نمایند ولی چنان كه توضیح خواهیم داد، اینها، حركات مذبوحانه ای است كه جز لحظاتی چند، خود نمایی ندارد، و پس از یك دقت كوتاه، پرده از روی حقیقت برداشته شده و سیمای واقعیت، تجلی می كند.
این بشارت در میان انجیل های چهارگانه فقط در انجیل یوحنا در باب های 14، 15 و 16 وارد شده است و در انجیل هایی كه به زبان سریانى(24) نوشته شده از نام آن كسی كه حضرت مسیح از آمدن او بشارت داده به لفظ (فارقلیط) تعبیر آورده شده است و چون انجیل یوحنا از آغاز به زبان یونانی نوشته شده، گروهی برآنند كه این لفظ ریشه یونانی دارد كه بعداً به آن اشاره خواهیم نمود.
نكات قابل توجه.
1 . مسیح به زبان عبری سخن می گفت؛ زیرا او در میان عبری زبانان پرورش یافته بود و از میان نویسندگان انجیل ها، متى، انجیل خود را به زبان عبری نوشته و سه نفر دیگر انجیل خود را به زبان یونانی نوشته اند. بنابراین لفظی كه خود حضرت مسیح به آن تلفظ نموده از میان رفته است زیرا این بشارت فقط در انجیل یوحناست و نویسنده آن از روز نخست كتاب خود را به زبان یونانی نوشته است.
2 . (فارقلیط) لغت سریانی است كه اهل سوریه باآن سخن می گفتند، و در انجیل هایی كه به زبان سریانی نوشته شده این لفظ به كار رفته است و دانشمندان اسلامی و مفسران انجیل اتفاق دارند كه این لفظ، معرب لفظ یونانی است كه انجیل یوحنا به آن زبان نوشته شده است، ولی در این كه ریشه اصلی این لفظ در لغت یونانی چه بوده اختلاف دارند:.
محققان اسلامی متفقند كه ریشه یونانی این كلمه، (پریكلیطوس) به معنای محمد و احمد است، ولی مفسران انجیل ریشه آن را (پاركلیطوس) به معنای تسلی دهنده دانسته اند. و لذا باید روی قراینی كه درمتون آیات وجود دارد، حقیقت مطلب را به دست آورد.
3 . هیچ بعید نیست كه حضرت مسیح عیناً نام آن كسی را كه از آمدن او بشارت داده است به زبان جاری كرده؛ مثلاً گفته باشد احمد، ولی نویسنده انجیل چهارم، كه این بشارت در آن وجود دارد، روی سلیقه خود آن را به یكی از دو لفظ یونانی ترجمه كرده است در صورتی كه نباید عَلَم و نام اشخاص ترجمه گردد، بلكه باید به همان حال در ترجمه بیاید.
4 . در انجیل های فارسی به طور عموم به جای كلمه فارقلیطا، لفظ تسلی دهنده آمده است و بیشتر مفسران آن را به روح القدس تفسیر نموده اند و با دلایل و شواهد روشن خواهیم گفت كه هرگز نمی توان فارقلیطا را به روح القدس تفسیر نمود.
5 . كسانی كه فارقلیطا را به روح القدس تفسیر می كنند می گویند: پنجاه روز پس از مصلوب گشتن عیسى، روح القدس بر حواریون، كه در یك خانه جمع بودند، نازل شد. ناگاه صدایی چون صدای باد شدید كه می وزید از آسمان آمد، و همه آنها به روح القدس مملو گشتند و به زبان های مختلف، به نوعی كه به روح آنها قدرت تكلم بخشیده بود، به سخن گفتن آغاز كردند.(25).
بشارت انجیل به آمدن فارقلیطا.
محققان اسلامی می گویند بشارتی كه این آیه از حضرت مسیح نقل می كند، در انجیل یوحنا در باب های 14 و 15 و 16 وارد شده است، و حضرت مسیح به نقل انجیل یوحنا از آمدن شخصی به نام (فارقلیط) پس از خود خبر داده است و قراین زیادی گواهی می دهد كه مقصود از آن پیامبر اسلام می باشد. ما برای روشن شدن مطلب ناچاریم متون آیات را با تعیین باب و شماره جمله ها نقل نماییم:.
(اگر شما مرا دوست دارید، احكام مرا نگاه دارید و من از پدر خواهم خواست تا (فارقلیط) دیگری به شما بدهد، تا ابد با شما خواهد ماند. او روح حق و راستی است كه جهان نمی تواند او را قبول كند؛ زیرا كه او نمی بیند و نمی شناسد، امّا شما او را می شناسید، زیرا كه نزد شما می ماند و در شما خواهد بود).(26).
(من این سخن ها را به شما گفته ام وقتی كه با شما بودم، لكن آن (فارقلیط)، كه پدر او را به اسم من خواهد فرستاد، همان، شما را هرچیز خواهد آموخت و هر چیز من به شما گفته ام به یاد شما خواهد آورد).(27).
(حالا قبل از وقوع به شما خبر دادم تا وقتی كه واقع گردد ایمان آورید،(28) چون آن فارقلیط كه من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد، روح راستی كه از طرف پدر می آید درباره من شهادت خواهد داد).(29).
(راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم. اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد. امّا اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد. او چون بیاید، جهانیان را به گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد ساخت: به گناه، زیرا كه به من ایمان نمی آورند؛ به صدق، زیرا كه نزد پدرخود می روم و شما مرا دیگر نمی بینید؛ به انصاف، زیرا كه بر رئیس این جهان حكم جاری شده است، و دیگر چیزهایی بسیار دارم كه به شما بگویم، لكن حالا نمی توانید متحمل شوید، امّا چون او بیاید او شما را به تمامی راستی ارشاد خواهد كرد؛ زیرا او از پیش خود سخن نخواهد گفت، بلكه هر آن چه می شنود خواهد گفت و شما را به آینده خبر خواهد داد و مرا تمجید خواهد نمود؛ زیرا كه او آن چه از آنِ من است خواهد یافت و شما را خبر خواهد داد. هرچه از آن پدر است از من است. از این جهت گفتم كه آن چه آنِ من است، می گیرد و به شما خبر می دهد).(30).
منظور از فارقلیط چیست؟
در این جا قراین روشنی داریم كه گواهی می دهد كه مراد از فارقلیط پیامبری است كه پس از مسیح می آید نه روح القدس:.
1 . باید توجه كرد از برخی تواریخ مسیحی استفاده می شود كه پیش از اسلام در میان علما و مفسران انجیل مسلم بود كه (فارقلیط) همان پیامبر موعود است. حتی گروهی از این مطلب سوء استفاده كرده وخود را (فارقلیط) موعود معرفی نموده اند؛ مثلاً منتس كه مردی ریاضت كش بود و در قرن دوم میلادی می زیست، در سال 187 میلادی در آسیای صغیر مدعی رسالت گردید و گفت: من همان فارقلیط هستم كه عیسی از آمدن او خبر داده است و گروهی از وی پیروی كردند.(31).
2 . از آثار و تواریخ مسلم اسلامی كاملاً استفاده می شود كه سران سیاسی و روحانی جهان مسیحیت در روزهای بعثت پیامبر اسلام همگی در انتظار پیامبر موعود انجیل بودند از این جهت هنگامی كه سفیر پیامبر نامه او را به زمامدار حبشه داد او پس از خواندن نامه رو به سفیر كرد و گفت: من گواهی می دهم كه او همان پیامبری است كه جهان اهل كتاب، در انتظار او هستند. و همان طور كه حضرت موسی از نبوت حضرت مسیح خبر داده، او نیز از نبوت پیامبر آخرالزمان بشارت داده و علایم و نشانِ های او را معین كرده است.(32).
وقتی نامه پیامبر به دست قیصر رسید و نامه را مطالعه كرد و درباره پیامبر اسلام تحقیقاتی به عمل آورد، در پاسخ نامه آن حضرت چنین نوشت: نامه شما راخواندم واز دعوت شما آگاه شدم، من می دانستم كه پیامبری خواهد آمد، ولی گمان می كردم كه این پیامبر از شام بر خواهد خاست... .(33).
از این نصوص تاریخی استفاده می شود كه آنان در انتظار پیامبری بودند و چنین انتظار به طور مسلم، ریشه انجیلی داشته است.
3 . امتیازاتی كه حضرت مسیح برای (فارقلیط) قائل شده، و شرایط و نتایجی كه برای آمدن او شمرده است، این مطلب را قطعی می سازد كه منظور از (فارقلیط) جز پیامبر موعود نخواهد بود. این علایم مانع از آن است كه آن را به روح القدس تفسیر نماییم. اكنون مشروح قراین:.
الف) حضرت مسیح سخن خود را چنین آغاز كرد: (اگر شما مرا دوست دارید احكام مرا نگاه دارید و من از پدر خواهم خواست تا (فارقلیط) دیگری به شما خواهد داد).(34).
اولاً، از این كه حضرت مسیح مهر و محبت خود را به رخ آنها می كشد حاكی است كه او احتمال می دهد گروهی از امت او زیر بار كسی كه وی از آمدن او بشارت می دهد،نخواهند رفت و لذا از طریق تحریك عواطف می خواهد آنان را به پذیرفتن او وادار سازد و اگر منظور از فارقلیط - آن طور كه مفسران انجیل تصور كرده اند - همان روح القدس باشد در این صورت به چنین زمینه سازی احتیاج نبود؛ زیرا روح القدس پس از نزول، آن چنان در قلوب و ارواح تأثیر می كند كه برای كسی جای تردید و شك و انكار باقی نمی ماند، ولی اگر مقصود پیامبر موعود باشد، به یك چنین زمینه سازی نیاز شدید هست؛ چون نبی موعود، جز از طریق بیان و تبلیغ در قلوب و ارواح تأثیری و تصرفی نمی كند و روی این ملاحظه، گروهی منصف به وی می گروند و گروهی از او روی برمی گردانند.
حتی حضرت مسیح به این مقدار تذكر اكتفا نكرد. در جمله 29 از باب 14 در این قسمت پافشاری كرده و فرمود: (اكنون قبل از وقوع به شما خبر دادم تا وقتی كه واقع گردد ایمان آورید). در حالی كه ایمان به روح القدس، به توصیه نیازی ندارد، تا چه رسد به این اندازه پافشارى.
ثانیاً، وی فرمود: (فارقلیط دیگری به شما خواهد داد). اگر بگوییم منظور از آن، پیامبر دیگری است، كلام بدون تكلف و صحیح خواهد بود، ولی اگر مقصود از آن روح القدس باشد، به كار بردن لفظ (دیگر) خالی از تكلف نخواهد بود؛ زیرا روح القدس متعدد نیست و تنها یكی است.ب) (هر چیزی كه من به شما گفته ام به یاد شما خواهد آورد).(35) روح راستی كه از طرف پدر می آید، درباره من شهادت خواهد داد.
می دانیم روح القدس پنجاه روز پس از مصلوب گشتن عیسی برحواریان نازل گردید.(36) آیا این افراد برگزیده، همه دستورات او را در این مدت كوتاه فراموش كرده بودند، تا روح القدس دو مرتبه به آنان تعلیم دهد!.
آیا شاگردان مسیح چه نیازی به شهادت او داشتند تا درباره مسیح شهادت دهد، ولی اگر مقصود پیامبر موعود باشد، دوجمله معنای صحیح خواهند داشت؛ زیرا امت مسیح بر اثر طول زمان و دست برد علمای انجیل، بسیاری از دستورات او را فراموش كرده و گروهی همه آنها را به دست فراموشی سپرده بودند و حضرت محمدق همه را بازگو كرد و به نبوت حضرت عیسی شهادت داد و گفت: او نیز مانند من، پیامبر بوده و مادر مسیح را از نسبت های ناروا تبرئه نمود و ساحت مقدس مسیح را از ادعای الوهیت پیراسته ساخت.
ج) (اگر من نروم فارقلیط نزد شما نمی آید).(37) او آمدن (فارقلیط) را مشروط به رفتن خود كرده است، واگر مقصود (روح القدس) باشد،نزول او بر حضرت مسیح و حتی بر خود حواریین مشروط به رفتن او نبوده است؛ زیرا به عقیده مسیحیان، روح القدس بر حواریون، زمانی كه حضرت مسیح خواست آنان را برای تبلیغ به اطراف بفرستد، نازل گردید.(38) بنابراین هیچ گاه نزول او مشروط به رفتن مسیح نبوده است، ولی اگر بگوییم مقصود پیامبری صاحب شریعت، آن هم شریعت جهانی است، در این صورت، آمدن او مشروط به رفتن حضرت مسیح و منسوخ گشتن آیین او خواهد بود.
د) اثر نزول (فارقلیط) سه چیز معرفی شده است: (جهانیان را به گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد ساخت: به گناه، زیرا كه به من ایمان نمی آورند...).(39).
می دانیم (روح القدس) پنجاه روز پس از مصلوب شدن عیسی بر حواریان نازل گردید و هرگز آنها را ملزم به گناه و صدق و انصاف ننمود و از ذیل جمله استفاده می شود كه او بر منكران ظاهر می گردد، نه بر حواریون، كه هرگز حضرت مسیح راتكذیب نمی كردند. ولی اگر بگوییم مقصود پیامبر موعود اسلام است تمام این امتیازات در وجود شریف او جمع می باشد.
ه) (فارقلیط درباره من (مسیح) شهادت خواهد داد).(40) (شما را از آینده خبر خواهد داد، و مرا جلال خواهد بخشید).(41).
شهادت بر حضرت مسیح حاكی است كه وی روح القدس نیست؛ زیرا حواریون نیازی به تصدیق او نداشتند و هم چنین منظور از این كه به او جلال خواهد بخشید، ثنا و تعریف هایی است كه پیامبر موعود درباره حضرت مسیح انجام داد و آیین او را تكمیل كرد. چه جلالی بالاتر از این!دقت در این قراین می تواند ما را به حقیقتی كه محققان عالی قدر اسلام به آن رسیده اند رهنمون گردد. البته قراین به آن چه گفته شد منحصر نیست، بلكه با دقت می توان قراین دیگری نیز به دست آورد.(42).
در پایان، مطلب قابل توجهی را كه دائرة المعارف بزرگ فرانسه (ج 23، ص4174) در این باره دارد از نظر خوانندگان می گذرانیم:.
محمد مؤسس دین اسلام و فرستاده خدا و خاتم پیامبران است، كلمه محمد به معنی بسیار حمد شده است و از ریشه مصدر (حمد)، كه به معنای تمجید و تجلیل است، مشتق گردیده. بر حسب تصادف عجیب نام دیگرى، كه ازهمان ریشه حمد است مترادف كامل لفظ محمد می باشد و آن احمد است كه احتمال قوی می رود عیسویان عربستان آن لفظ را برای تعیین فارقلیط به كار می بردند. احمد، یعنی بسیار ستوده شده و بسیار مجلل، ترجمه لفظ پاراكلیتوس است كه اشتباهاً لفظ پریكلیویس را جای آن گذاردند. به این ترتیب نویسندگان مذهبی مسلمان مكرر گوشزد كرده اند كه مراد از این لفظ، بشارت ظهور پیامبر اسلام است. قرآن مجید نیز به طور علنی در آیه شگفت انگیز سوره صف به این موضوع اشاره می كند.(43).
--------------------------------------------------------------------------------
1. انسان العیون فی سیرة الأمین والمأمون، ج1، ص93 - 100.
2. دیوان ابوطالب، ص2519 و 29. تمام این اشعار در دیوان او موجود است. اشعار بعدی كه از او نقل می شود در دیوان او نیست، بلكه محققان از آن حضرت نقل كرده اند.
3. دیوان ابوطالب، ص25.19 و 29. تمام این اشعار در دیوان او موجود است. اشعار بعدی كه از او نقل می شود در دیوان او نیست، بلكه محققان از آن حضرت نقل كرده اند.
4. دیوان ابوطالب، ص25.19 و 29. تمام این اشعار در دیوان او موجود است. اشعار بعدی كه از او نقل می شود در دیوان او نیست، بلكه محققان از آن حضرت نقل كرده اند.
5. دیوان ابوطالب، ص25.19 و 29. تمام این اشعار در دیوان او موجود است. اشعار بعدی كه از او نقل می شود در دیوان او نیست، بلكه محققان از آن حضرت نقل كرده اند.
6. تاریخ ابن عساكر، ج1، ص275؛ تاریخ الخمیس، ج1، ص254.
7. در برخی نسخه ها: (دأب المحب) دارد. سیرة ابن هشام، ج1، ص279.
8. همان، ص280.
9. دیوان حسان بن ثابت، تحقیق محمدعزت نصرت اللّه، طبع بیروت، ص59.
10.همان، ص65.
11.برای اطلاع بیشتر ر. ك: مجمع البیان، ج3، ص287؛ سیرة ابن هشام، ج2، ص270؛ بحارالانوار، ج20، ص259؛ بلوغ الارب، ج2، ص284. ما دركتاب معالم النبوة فی القرآن الكریم (ص549 - 556) - كه تفسیر موضوعی بر قرآن است - در این باره به طور مبسوط سخن گفته ایم.
12. فاطر (35) آیه 31.
13. مجمع البیان، ج2، ص207.
14. الرحلة المدرسیة، ص232.
15. المنار، ج7، ص630.
16. زخرف (43) آیه 63.
17.جامع ترین كتابی كه تاكنون در این باره نوشته شده، كتاب انیس الاعلام تألیف مرحوم فخر الاسلام است كه خود از كشیشان معروف كلیساهای ایران بود. این كتاب در دوجلد بزرگ در سال 1319 قمری چاپ شده و اخیراً به صورت حروفی در قطع كوچك نیز چاپ شده است.
18.اعراف (7) آیه 157.
19. ج2، چاپ 13، ص 179 - 180.
20.به نقل از: جیمز هاكس، قاموس كتاب مقدس، بیروت 1928 م.
21. به نقل از: همان.
22. به نقل از: همان.
23.گذشته از این، تناقضاتی كه میان اناجیل چهارگانه وجود دارد و تناقضی كه میان مطالب یك انجیل موجود است و هم چنین مطالب خرافی كه شبیه افسانه و پندار است و سخنانی كه عقل زیر بار آن نرفته و آنها را به طور قطع تخطئه می كند، موجب شده كه تمام این اناجیل و كتب مقدس چهارگانه جهان مسیحیت از اعتبار و سندیت ساقط گردند و برای تفصیل این مطالب ر.ك: الهدی الی دین المصطفى؛ الرحلة المدرسیه و انیس الاعلام و ده ها كتاب دیگر كه از طرف دانشمندان محقق وعالی مقام اسلامی نوشته شده است.
24. انجیل حضرت مسیح اگر چه به زبان عبری بوده و زبان مادری وی و كسانی كه وی در میان آنها پرورش یافته غیر از عبری نبوده است، ولی بنابر اخبار و روایات، او مأمور بود كه آن را به لغت سریانی برای سریانیان، كه همان اهل سوریه هستند، تفسیركند. از این نظر گروهی تصور كرده اند كه زبان اصلی انجیل همان سریانی بوده است و از میان تمام انجیل ها اناجیل سریانی به انجیل واقعی نزدیك تر است.
25. اعمال حواریان، باب 1 - 5.
26. انجیل یوحنا، باب 14؛ جمله 15 - 17، لندن 1837 م. و بقیه جمله ها را نیز از همین چاپ نقل كردیم و برای اطمینان بیشتر با ترجمه های فارسی دیگر كه از زبان سریانی و كلدانی به فارسی نقل شده اند تطبیق نمودیم.
27. باب 14، جمله 25 - 26.
28. باب 14، جمله 29.
29. باب 15، جمله 26.
30. باب 16، جمله 7 - 15.
31. انیس الاعلام، ج2، ص 179 به نقل از تاریخ (ولیم میور) كه در سال 1848 چاپ شده است.
32. طبقات كبرى، ج1، ص 259؛ سیره حلبى، ج3، ص 279.
33. الكامل، ج2، ص44.
34. باب 14، جمله 15.
35.اعمال حواریان، باب 1 - 5.
36. باب 14، جمله 26.
37. باب 15، جمله 7.
38.متى، باب 10، جمله 29؛ لوقا، باب 10، جمله 17.
39.باب 16، جمله 7. در بسیاری از اناجیل قدیمى، به جای (ملزم) توبیخ آمده است و جمله دومی روشن تر و مناسب تر است. برخی از مفسران و نویسندگان مسیحی وقتی به این جمله می رسند و می بینند كه هرگز این جمله با روح القدس تطبیق نمی كند، با كمال جسارت می گویند: منظور از رئیس جهانیان، همان شیطان است كه مردم را به گناه ملزم می سازد و گواه این مطلب این است كه حضرت مسیح در آیه 30 فرمود:.
رئیس جهان می آید و در من حصه ای ندارد؛ یعنی بر مسیح غلبه نمی كند. این تفسیر، جز فكری شیطانى، چیز دیگری نیست؛ زیرا به فرض این كه یك چنین رئیس جهانیان مردم را به گناه ملزم می سازد، چگونه به صدق و انصاف الزام می نماید!.
گذشته از این، منظور از(ملزم كردن) در این جا همان توبیخ است كه در بسیاری از اناجیل قدیمی وارد شده است و اما منظور ازجمله ای كه در آیه 30 (رئیس جهانیان در من حصه ای ندارد) وارد شده این است كه او شخصیت مستقل و جداگانه ای است و شاخه ای از نبوت مسیح نیست، بلكه او مكمل آیین اوست.
40. باب 15، جمله 26.
41. باب 16، جمله 14.
42. در تنظیم این بحث از كتاب نفیس انیس الاعلام استفاده شده است.
43. محمد خاتم پیامبران، ج1، ص504.
به گزارش پايگاه اطلاع رساني رسول اعظم (ص): جانشين معاون اجتماعي نيروي انتظامي ، توسعه و نشر فرهنگ و سيره نبوي در جامعه را در كاهش جرائم اجتماعي بسيار موثر دانست. سردار عبدي گفت: چنانچه نسل امروز به شناخت جامعي از فضايل و كرامات بزرگان دين به ويژه رسول اعظم (ص) نائل آمد، بسياري ازمعضلات كنوني جامعه نيز از بين خواهد رفت.

وي در گفتوگو با خبرنگار ما اظهار داشت: ما نيازي به چهره سازي از پيامبر نداريم. زندگي و منش پيامبر اگر به درستي معرفي شود، تأثير مطلوب خود را برجاي ميگذارد و دراين رابطه نيازي به بزرگنماييهاي رسانهيي نيست.
دكتر عبدي با اشاره به تلاشهاي 27 ساله جمهوري اسلامي براي كاهش شكاف شيعه و سني كه دشمنان بسيار از آن ناخرسندند گفت: بحث تقريب مذاهب و پرهيز از موارد اختلاف و تكيه به وجوه مشترك ، مساله مهمي است كه امام راحل (ره) و مقام معظم رهبري تأكيد فراواني برآن داشته و تداوم آن برهمگان ضروري است وي با نامگذاري سال 85 به نام سال رسول اعظم (ص) را موجب دو چندان شدن اين مسووليت خطير دانست و گفت: فعاليت گروههاي غيردولتي در بازشناسي ومعرفي كاملتر وجوه ممتاز شخصيت پيامبر به عنوان اول شخص عالم امكان با استقبال بيشتر مردم روبرو شده و بسيار ارزشمند است.
اين استاد دانشگاه با اشاره به منابع فراوان در كتب اسلامي پيرامون پيامبر، تأكيد كرد كه با مراجعه به اين ستون و شناخت سيره نظري و عملي پيامبر در شكل گيري مدينة النبي و انعكاس آن به جامعه كنوني ميتوانيم به زيست و پندارانه و سرافرازانه در دنياي امروز برسيم.
جانشين معاون اجتماعي ناجا در پايان گفت: نظم و انضباط پيامبر و بررسي سيره پيامبر در استقرار امنيت ميتواند محورهاي پژوهش ارزندهيي را براي ما جهت الگوبرداري ما به عنوان يك نظام اسلامي پديد آورد.
يكم: علم كلام را على رغم آنكه فقه اكبر خواندهاند، علم نابختيارى است. اگر آن را با علمفقه مقايسه كنيم، چه از حيثشمار متكلمان و چه از حيث تعداد كتابهاى كلامى، درمىيابيمكه هم شمار فقها بيش از متكلمان بوده و هم تعداد كتابهاى فقهى بيش از كتابهاىكلامى. و در نتيجه آن اندازه كه در مباحث تو در توى فقهى توغل شده و تاسيس اصولوتفريعفروع گرديده، در مباحث كلامى تامل نشده است. اين كم عنايتى به علم كلاموحتىكلامگريزى، غير از آن بىعنايتى به كلام و كلامستيزى است كه در گذشته دامنگيربرخى از مسلمانان بوده و كتابهاى متعددى در مخالفتبا كلام و در تحريم آ ن نوشته شدهاست.
آن مخالفتهاى پراكنده و سترونى كه با علم كلام شده چندان دامنگستر و شايسته جدى گرفتن نبوده، آنچه رواج داشته و دارد و بايد جدى گرفته شود، همان كمعنايتى به علم كلام است و على رغم فقه اكبر خواندن آن،فقه را بر آن مقدم كردن.
سالهاست كه در حوزههاى علميه يكسره به فقه پرداخته مىشود. حوزههاى علميه به حوزههاى فقهيه تبديل شده و كتابهاى درسى منحصر در فقه (و اصول فقه و آنچه در فقه مدخليت دارد) شده است. تحقيق در باره اصول دين (علم كلام)، فرع گرديده و تحقيق درباره فروع دين (علم فقه)، اصل گرديده است. يك صدم آن تاملات و تدقيقاتى كه در فقه شدهكه اگر در اتم مىشد، شكافته مىشد در علم كلام نشده است.
دوم: چنانكه مىدانيم علم كلام سه وظيفه بر عهده دارد: تبيين عقايد دينى و مذهبى، اثبات عقايد دينى و مذهبى، دفاع از عقايد دينى و مذهبى (در برابر مخالفان بيرون از دين و مذهب). كلام امروزه را به لحاظ اينكه در مقام تبيين و اثبات عقايد و دفاع از آن به مسائل جديدى مىپردازد، كلام جديد خواندهاند. البته تسميه كلام جديد تنها به لحاظ مطرح بودن مسائل جديد در آن نيست، بلكه به لحاظهاى ديگرى، از جمله تجدد در روش و تجدد در مبادى، نيز هست. بنابراين نبايد پنداشت كلام جديد فقط همان مسائل جديد كلامى است. ضمن اينكه نبايد پنداشت كلام جديد مغاير با كلام قديم است.
كلام جديد عهدهدار همان وظايفى است كه كلام قديم بر گردن داشته است. فقط در انجاماين وظايف با يكديگر تفاوت دارند. بنابراين كلام جديد در طول كلام قديم و در ادامه آناست.
سوم: علم كلام در هر دوره جديدى ( به مفهوم راستين كلمه)، جديد است و يا شايسته است كه جديد باشد. نمىشود پذيرفت كه در دوره جديدى زيست، اما كلام جديدى نداشت; مگر اينكه متكلمان چندان به انحطاط و واپسگرايى فروافتاده باشند كه در دوره جديدى زندگى كنند، اما كلام دورههاى قديم را ارائه كنند. بنابراين در هر دوره جديدى علم كلام، جديد مىشود و يا بايد جديد شود.
كلام را در هر دوره جديدى كه در نظر بگيريم، نسبتبه دوره گذشته، جديد است و سبتبه دوره آينده، قديم. مثلا آنچه به عنوان علم كلام در اين دوره جديد (قرن چهاردهم و پانزدهم قمرى، برابر با بيستم ميلادى) در ميان مسلمانان وجود دارد، كلام جديد است; اما همين كلام جديد در دوره آينده، كلام قديم شمرده خواهد شد.
چهارم: برخى به هر چيزى كه مهر جديد بر جبين دارد، بى مهرى مىكنند و از نوگرايىهراس دارند. از همين روست كه گفتهاند: عليكم بالعتيق واياكم والمحدثات. وحتىگفتهاند: يك اشتباه قديمى بيشتر هواخواه دارد تا يك حقيقت جديد. هراس از كلامجديدوپافشارى بر اينكه امروزه نيز فقط كلام قديم كار آمد است و تنها با آن مىتوان بهپاسدارى ازعقايد دينى پرداخت، ناشى از همين روحيه گذشتهگرايى و مخالفتبا نوگرايىاست. آنان كه امروزه از كلام جديد هراس دارند و به همان كلام گذشته بسنده مىكنند،اگر در گذشته هم بودند از كلام آن دوره هراس مىداشتند. زيرا كلام قديم در قديم،نسبتبه دورههاى قديمتر، جديد بوده و تنها نسبتبه اين دوره است كه قديم شمرده مىشود.
قل لمن لايرى المعاصر شيئا
ويرى’ للاوائل التقديما
ان هذا القديم كان حديثا
وسيبقى هذا الحديث قديما
اصولا هيچ چيز براى علم زيانبارتر از اين نيست كه بگوييم همه گفتنيها را گذشتگان گفتهاند و ديگر سخن جديدى براى ديگران نگذاشتهاند. گذشتگان فراوان سخن گفتهاند، اما سخنهاى فراوانى هم نگفتهاند. نادرست است اگر بگوييم: سخن هر چه گويم همه گفتهاند/بر باغ دانش همه رفتهاند. و نادرست است اگر بپنداريم: سخن گفته شد گفتنى هم نماند. آرى نبايد گفت: ماترك الاول للآخر، بلكه بايد گفت:كم ترك الاول للآخر.
بيقين در حوزه كلام بسى گفتنيها هست كه گذشتگان نگفتهاند. بسا تاييداتى براى دينپيداشده كه در مقام تبيين عقايد دينى (وظيفه اول علم كلام) و اثبات عقايد دينى (وظيفه دومعلمكلام) مىتوان به آنها متمسك شد. چنانكه بسا شبهات و اشكالات جديدى به دين شدهكهدرمقام دفاع از عقايد دينى (وظيفه سوم علم كلام) بايد به آنها پاسخهايى از سنخ آن،كهلزوماجديد است، داده شود. پندار اينكه با علم كلام قديم مىتوان به نبرد با شبهات جديدرفت، چنان است كه پنداشته شود با سلاحهاى قديم مىتوان به نبرد با سلاحهاى جديدرفت.
پنجم: اصطلاح كلام جديد با انتشار كتاب شبلى نعمانى (1274-1332ق) از عالمان نامدار هندى، رواج يافته است. وى با نگارش كتابى زير عنوان علم كلام جديد، كه به خامه سيد محمدتقى فخر داعى گيلانى به فارسى ترجمه شده است (تهران، 1329) اين اصطلاح را رايج كرد. اما معلوم نيست واضع اين اصطلاح كيست و چه كسى براى نخستين بار آن را به كار برده است. از سخن شبلى نعمانى چنين بر مىآيد كه اصطلاح كلام جديد در زمان او به كار برده مىشده است. وى مىگويد: امروزه «در عقايد و افكار مذهبى... تزلزل و سستى و دودلى پيدا شده... و افق مذهب غبار آلوده و تيره به نظر مىرسد. صداهايى از هر طرف بلند است كه پس به يك علم كلام جديد نيازمنديم.» همچنين از سخن او چنين بر مىآيد كه اصطلاح كلام جديد در زمان او در هند و مصر و شام به كار برده مىشده و حتى كتابهاى متعددى درباره آن نوشته شده بود. او مىگويد: «حاليه در هندوستان و مصر و شام راجع به علم كلام جديد كتابهاى متعددى تاليف يافته» است.
ظاهرا اصطلاح كلام جديد در ميان متكلمان مغرب زمين رايج نيست و تنها در ميان مسلمانان رواج دارد. آنچه را ما كلام جديد مىناميم، متكلمان غربى فلسفه دين مىگويند.
برخى به اصطلاح كلام جديد خرده گرفتهاند و گفتهاند اگر قرار باشد علم كلام را به لحاظ تجدد مسائل و مبادى و روش آن كلام جديد ناميد، ديگر علوم را هم بايد به سبب همين ملاحظات، جديد ناميد و مثلا فلسفه جديد و تاريخ جديد و فيزيك جديد گفت. حال آنكه امروزه از اين علوم، با همه تطورات و تحولاتى كه يافته و مسائل جديدى در آن مطرح شده، به صفت جديد ياد نمىشود.
راست است كه اصطلاح كلام جديد اندكى مسامحهآميز است و هم آنان كه آن را استعمالمىكنند، با مسامحه و از سر ناچارى تن به استعمال آن مىدهند. با وجود اين فايده ايناصطلاح اين است كه توجه متكلمان را به تامل در مباحث جديد كلامى جلب مىكند و آنهارابه جستجو براى يافتن دلايل جديد و توجه به شبهات جديد و دادن پاسخ جديد به آنها وامىدارد.
ششم: دانشوران اسلامى از چند دهه پيش به لزوم تاليف و تدريس كلام جديد اشارهكردهاند. اين موضوع در ايران از دهه شصت جدى گرفته شده و درسى با عنوانكلامجديددردانشكده الهيات دانشگاه تهران داير شده است. چندى از پى آن نيز درسى با همينعنوان دربرخى از مراكز علمى وابسته به حوزه علميه قم برگزار شدهاست.
ازاين كتابشناسى چنين برمىآيد كه تاليفات روشنفكران دينى در باره كلام جديد بيشتر از روحانيون است. افزون بر اينكه شمارى از تاليفات روحانيون ناظر به تاليفات روشنفكران و متاثر از آن و يا در نقد آن است. به هر رو لازم استحوزههاى علميه هم كلام را جدى بگيرند و هم كلام جديد را.
هفتم: در پايان اين نوشته به چگونگى تدوين اين كتابشناسى مىپردازيم.
كتابشناسى حاضر عهدهدار معرفى كتابهايى است كه درباره كلام جديد (با نگرش اسلامى يا غير آن) به فارسى تاليف يا ترجمه و در ايران چاپ شده است. در اين كتابشناسى آثارى كه تا خرداد 1374 به صورت كتاب چاپ شده، معرفى گرديده است. جزوههاى درسى و مقالات نشريات در اين كتابشناسى معرفى نشده است.
كتابشناسى حاضر بر اساس مسائلى كه در كلام جديد از آن بحث مىشود، فراهم آمده است. عنوان برخى از اين مسائل چنين است: علم و دين، عقل و دين، زبان دين، انگيزه پيداشدن دين، انتظار از دين، تحليل تاريخى دين، روانشناسى دين، جامعهشناسى دين، معرفتدينى.
در باره برخى از اين مسائل، مانند انتظار از دين و زبان دين، تاكنون كتابى به فارسى منتشرنشده و طبعا در اين كتابشناسى اثرى درباره اين مسائل يافت نمىشود. اما در باره برخىديگر ازمسائل كلام جديد آثار متعددى به فارسى منتشر شده است. مثلا در باره علم ودينآثارمتعددىنوشته شده كه البته بيشتر آنها ناظر به تئورى داروين، به لحاظ تعارض يا عدمتعارض آن با دين، است. همچنين درباره معرفت دينى آثار متعددى نوشته شده كه البته همهآنها ناظر بهتئورى قبض و بسط تئوريك شريعت است. مختصر اينكه بيشترين كتابهايى كهدرباره كلام جديد نوشته شده نخست در باره علم و دين و سپس در باره تئورى قبض و بسط تئوريك شريعتاست.
در اين كتابشناسى تنها آثارى معرفى شده كه در آن از «مسائل جديد در علم كلام» كه به آنها اشاره شد سخن رفته است. آثارى كه در آن با «نگرش جديد به مسائل كهن كلامى» پرداخته شده، معرفى نشده است. زيرا اگر قرار بود آثارى را كه در آن با نگرش جديد به مسائل كهن كلامى پرداخته شده، معرفى مىكرديم، بايد همه يا بيشتر آثارى را كه امروزه در باره اصول عقايد اسلامى نوشته شده، معرفى مىكرديم.
روشنتر بگوييم امروزه اغلب نويسندگانى كه در باره مسائل كهن كلامى (توحيد و نبوت و معاد و...) كتاب نوشتهاند، با نگرش جديد به آن مسائل پرداختهاند. ما از آوردن اين دسته از كتابها در اين كتابشناسى خوددارى كرديم و تنها به معرفى كتابهايى پرداختيم كه در باره مسائل جديد در علم كلام است.
اين را هم ياد آور شويم كه در اين كتابشناسى آثارى كه در آن به بررسى علمى اسلام و قرآن پرداخته شده، معرفى نشده است. مثلا چون در كتابهايى مانند قرآن و علوم طبيعت، قرآن و علم امروز، اعجاز قرآن از نظر علوم امروزى، طرح علمى اصول اسلام و نظاير اينها، به بررسى علم و اسلام (يعنى يك دين از ميان اديان) پرداخته شده، در اين كتابشناسى معرفى نشده است. تنها كتابهايى معرفى شده كه در باره علم و دين (نه يك دين بخصوص) است.
در پايان خاطر نشان سازيم كه در باره علم كلام در فرهنگ اسلامى دو كتابشناسى فراهم شده كه مشخصات آنها براى اطلاع محققان آورده مىشود:
سعيد نفيسى. «علم كلام در اسلام». مجله دانشكده ادبيات. (سال 2، شماره 1، 1333). ص 115.
مظفر بختيار. «كتابشناسى كتب كلامى و منابع تحقيق در تاريخ علم كلام و سرگذشت و آراء متكلمان». معارف اسلامى. (شماره 10، 1348). ص 78-86.
نگارش :محمد اسفنديارى http://www.seraj.ir/engine/View_article.asp?ID=A22607
Modern Medicine: The New World Religion
اگر چه مردم در غرب به ظاهر زندگي سكولار دارند، اما باز هم ميبينيم كه عقايد مذهبي (و همچنين خرافات) هنوز در لايههاي عميق ضميرناخودآگاه آنان وجود دارد و در بسياري از منظرهاي زندگي، بدون اينكه خودشان بفهمند، اثر ميگذارد. اين جابجايي و انتقال ناخودآگاه عقايد و تجربيات مذهبي و به خصوص ايدئولوژي مسيحيت و يهودي به نظر ميرسد كه بزرگترين تأثير را در حوزة پزشكي داشتهاند. هرچند كه پزشكي خودش را به عنوان علمي كاملاً انحصاري و عقلاني معرفي ميكند كه در آن جايي براي ابعاد روحي در نظر گرفته نشده است (تا آنجا كه از درمانگران روحي به عنوان شارلاتان نام ميبرد)، اما ميبينيم كه در واقع خودش طوري سازماندهي و برنامهريزي شده است كه ذاتاً و باطناً نوعي مذهب به شمار ميرود." نويسندة مقاله با نيمنگاهي به درون تاريخ، بيان ميكند كه در پزشكي مشخصات و نشانههايي ديده ميشود كه در كليساي كاتوليك روم وجود داشته است: مانند حكومت مطلق، كنترل و بكارگيري مردم و… كه همه اينها به نام سلامت عمومي و نجات اشخاص بكار برده ميشود؛ همان طور كه كليسا به نام نجات و رستگاري بشريت عمل ميكرد. وي در ادامة اين مقايسه با آوردن مثالهايي (از قبيل جايگزيني پزشكان به جاي كشيشان، ويروس زدايي از بدن به جاي خارج كردن جن و ارواح پليد از شخص و قرصها و داروها جايگزيني براي سنت دينيِ نان و شراب ـ كه باعث تطهير گناهان ميشود)، سعي دارد ثابت كند كه پزشكي، تبديل به مذهب دنياي جديد شده است. صرفنظر از ديدگاه كاملاً منفي نويسنده نسبت به مذهب، اين مقاله از دو نظر شايان توجه است: يكي اينكه سعي دارد ثابت كند كه پزشكي به عنوان جايگزيني براي مذهب در جامعة سكولار غرب تبديل شده است و دوم اينكه نويسنده خود اذعان دارد كه با وجود رواج سكولاريسم در زندگي غربي، هنوز هم باورهاي مذهبي در اعماق زندگي مردم و حتي علم وجود دارد و هرگز از بين نرفته است؛ بلكه فقط ظاهر زندگي عوض شده است. در پايان نيز توضيحي انتقادآميز از سوي سردبير اين سايت و در ردّ مقاله آورده شده است و وي هدف خود را از چاپ اين مقاله، آشنايي اشخاص با طرز تفكرهاي موجود در جامعة غرب عنوان ميكند
Modern Medicine: The New World Religion / پزشكي مدرن: مذهبِ دنياي جديد
نويسنده: Olivier Clerc منبع: www.mercola.com
قرآن و حقايق علمي تصديق شده
The Quran and Established Scientific Facts
در اين مقاله، نويسنده با نيم نگاهي به تاريخ و سير پيشرفت علمي در غرب، اينطور نتيجه ميگيرد كه چون رشد علم و تكنولوژي در غرب مبتني بر حذف دين بوده است، در طول تاريخ خود، همواره داراي اثرات مخربي همچون حادثه هيروشيما و… بوده است. و در نقطه مقابل آن، به جامعه درخشان و پيشرفته مسلمانان (در اسپانيا) در دوراني كه اروپا غرق در بدبختي و سياهي بود، اشاره ميكند و علل آن پيشرفت علمي سودمند را داشتن پشتوانهاي نظير دين اسلام ميداند. وي در ادامه مقاله و بررسي علل رويگرداني دانشمندان غربي از دين و كليسا و برگزيدن راه علمِ بدون دين، علت را در ضعف و شكست كليسا و كتاب مقدس (به شكل موجود در قرون وسطي) در پاسخگويي به سئوالات مطرح در باب آفرينش جهان و… مييابد. نويسنده با ذكر مثالها و آياتي، نشان ميدهد كه در چنين مواردي كتاب قرآن چقدر دقيق، حقايق علمي مسلم را بيان كرده است و جالب اينجاست كه در آن زمان مردم كوچكترين دانشي از اين حقايق نداشتند و اين خود دليل محكمي بر الهي بودنِ تصنيف اين كتاب ميباشد. و امروزه نيز كه به واسطه كشفيات فيزيك مدرن و متلاشي شدن بنيان تئوريوار فيزيك كلاسيك و جايگيري اصل عدم قطعيت در مقابل دانشمنداني كه ادعا داشتند با يافتن علت و قانون علمي، هر پديدهاي را ميتوانند توضيح بدهند، بيش از پيش نقش و قدرت علميِ نهفته در دين اسلام و كتاب قرآن آشكار ميشود؛ كه همواره (ضمن كمك به پيشرفت علم و زندگي) يك راه ميانه را ارايه داده است؛ نه رويكرد علمي مدرن را رد و محكوم ميكند و نه مجبور ميشود كه براي آن مقام الوهيت و يزداني قايل بشود.
The Quran and Established Scientific Facts: قرآن و حقايق علمي تصديق شده
منبع:http://www.geocities.com/hotsprings/spa/4608 (Islam and Science page)




